زمزمه های فیروزه ای
با نگاهم بدرقه ات می کنم چه مسیح وار دور می شوی
هرروز این ما بودیم که می نوشتیم به خبرها روح می دادیم و تلنگری به دولت ومجلس می زدیم. هروز می نوشتیم از بیکاری - تورم - گرانی - کهریزک و ... تاشايد كسي اينجا صداي ما را بشنود اما امروز کسی از ما ننوشت که چرا روزنامه را توقیف کردند؟ کسی حتی ننوشت که بر سر اعضای تحریریه چه آمد ؟ هنوز فراموش نکرده ام هق هق بلند جدایی را که نمی دانم از گلوی ابلیس کوچکی که در دلم پنهان بود یا فرشته ای از همین حوالی که گم شد تو رفته ای و چراغهای خطر هنوز بر سر در شهرکی از دیوارهای کوتاه و بلند مژه می زند تا چشم احتیاط فرسنگها انتظار را به نظاره بنشیند تو نیامدی و شاخه های رز در وا پسین دقایق نیامدنت دستانم را از یاد تو لبریز کرد امروز چندمین سال نیامدنت را به اشک بسپارم در این کتاب ربی دکتر میخائل لایتمن در باره وضع شخصی انسان در قرن بیست و یکم و دلیل و سرچشمۀ گرفتاری ها، مشکلات و مصیبت های دنیا اعم از سطح شخصی و کلی و راه حل دقیق آن سخن گفته و توضیح می دهد که دقیقا چه تغییری در سیستم آگاهی ما باید بوجود آید و چرا این تغییر ضروری است. بنابراین قبل از آنکه به گفته های ایشان رجوع کنیم شروع به بررسی وضع بشر در زمان کنونی می نمائیم. شناختن این وقایع کمک بسیار مهمی است برای درک راه حلی که در ادامه این کتاب عرضه می شود. در سده اخیر، علم و تکنولوژی جهش بسیار سریعی کرده و توسعه یافته اند و تحولات و ترقی در آنها بصورت باور نکردنی، دنیا را تسخیر کرده، ولی با وجود این ما خودمان و زندگیمان را در بن بست احساس می کنیم و با پدیده های مختلف و مشکلات بسیاری که روز بروز در تمام مراحل زندگی افزوده می شوند در گیر هستیم. اکثر مردم از زندگیشان ناراضی هستند و احساس بی امنیتی، پوچی، نا امیدی، سرخوردگی و نا آرامی آنها را زجر می دهد. بعضی اوقات این احساسات نامطلوب آنها را بسوی استفاده از داروهای آرامش بخش یا مواد مخدر و اعتیاد می کشاند به امید آنکه شاید بتوانند به این وسیله خود را آرام کرده و کمبود های خود را جبران نمایند. بیماری جهانی قرن 21، افسردگی و اضطراب است. طبق تحقیقات مجمع بهداشت جهانی، یک چهارم افراد در طی زندگی خود مبتلا به بیماری روحی خواهد گشت. در پنجاه سال اخیر تعداد اشخاصی که مبتلا به افسردگی و ناراحتی روحی هستند به میزان سرسام آوری افزایش یافته و اخبار تأسف انگیز جدید آن است که این بیماری اکنون بیشتر و بیشتر در بین جوانان پدیدار می شود. بنا بر پیش بینی ها در سال 2020 امراض روحی و بخصوص افسردگی، دومین بیماری در ردیف بیماری های بشریت خواهند بود. افسردگی یکی از عوامل مرکزی و اساسی خود کشی است. در هر سال بیشتر از یک میلیون انسان خودکشی کرده ده تا بیست میلیون سعی می کنند به زندگی خود خاتمه دهند. تمایل به خودکشی بطور کلی مخصوصا بین جوانان و کودکان افزایش یافته و در کشور های پیشرفتۀ غرب، خودکشی عامل دوم مرگ بین جوانان است. بسیاری از افرادی که این موضوع را تحقیق می کنند عقیده دارند که پدیده خودکشی نشان دهندۀ سطح درگیری ومشقات اجتماعی است و می توان آن را به میزان سطح رفاه و وضع کلی اجتماع ارتباط داد. استفاده از مواد مخدر در دهه های اخیر از پدیده ای کم اهمیت به مشکل اجتماعی و اساسی تمام جهان تبدیل گشته و هیچ طبقۀ اجتماع از این آسیب دور و پاک نمانده است. در بین جوانان امروز استفاده از مواد مخدر رواج فراوان یافته و بعضی اوقات این پدیده نزد نوجوانان مدرسۀ ابتدائی نیز دیده می شود. نتایج بررسی سازمان مبارزه با مواد مخدر در سال 2005 با مقایسه با مدارک بررسی های قبلی نشان می دهند که 45 درصد از جمعیت کلی آمریکا اقرار می کنند که در طول عمرشان حداقل یک بار از مواد مخدر استفاده کرده اند. در اواخر، میزان استفاده از کوکائین در اروپا به اوج تازه و نگران کننده ای رسیده. بیش از 3.5 میلیون نفر از این ماده استفاده می کنند و در بین آنها بیشتر و بیشتر اشخاص دانشمند و صاحب حرفه های مهم در غرب این قاره دیده می شوند. آشیانه و چهار چوب خانوادگی نیز در معرض از هم پاشیدگی قرار دارد: میزان طلاق، بیگانگی و خشونت در خانواده ها دائمأ افزایش می یابد. حدود یک سوم زوجها از یکدیگر جدا می شوند و پرونده های بیشماری ضد والدینی که فرزندانشان را آزار داده اند و همچنین بانوانی که از طرف شوهرانشان لطمه خوره اند گشوده می شود. بنابر گزارشهای اخیر، میزان فقر و اختلافات طبقاتی بسرعت گسترش یافته و بیش از یک سوم کودکان در خانواده های بی بضاعت بزرگ می شوند نسل جوان با کمبود ارزشها و ایدئولوژی روبرو است و سیستم آموزشی و فرهنگ در پائین ترین سطح و در درماندگی کامل قرار دارد. خشونت، زورگیری و جنایت در بین جوانان اوج گرفته تا جائی که 90 در صد دانش آموزان اقرار می کنند که از آزار و عملیات قلدری در محیط مدرسه بطور دائم رنج می برند. در حقیقت این وقایع تأسف انگیز باعث نگرانی ما نمی شود زیرا به آن عادت کرده ایم. در گذشته این حوادث برایمان بسیار آزاردهنده و غیر قابل قبول بود ولی اکنون آنها تبدیل به رویدادهای عادی و معمولی شده اند. گویا دیگر وسیله و قدرتی برای مبارزه با این رویداد ها در دست نداریم بنابراین با با این پدیده ها مدارا می کنیم تا شاید قدری از میزان رنج و عذاب روحیمان بکاهیم. این یک نوع سیستم دفاع طبیعی است که در درون ما ایجاد می شود. ولی با وجود این و بدون تردید این امر می تواند با آنچه که اکنون بنظر میرسد کاملأ متفاوت باشد. در کتاب "از پراکندگی تا یگانگی" در بارۀ مسائل ذکر شده و تغییر و تحول دادن طبع و خلق انسان بحث بسیاری آمده است، با تأکید به این مسئله که تغییر طبع انسانی کار ساده و آسانی نیست. ما انسانها موجوداتی خودپرست آفریده شده ایم بنابراین امکان اینکه مستقیمأ برعلیه صفت خودپرستی که دلیل پراکندگی و آشفتگی ماست عمل نمائیم برایمان مقدور نیست، زیرا این طبع بشر است. و تمام حکمت و دانائی در این نهفته: باید روشی را جستجو کرد که باعث شود که از درون همان خود خواهی بخواهیم روابطمان را با دیگر اعضای جامعه تغییر دهیم و مانند قسمتی از یک جسم کامل به دیگران بپیوندیم. این کتاب بر مبنای حکمت کهن کبالا و همگام با اکتشافات علمی مدرن و امروزی نگارش یافته است، که با کمک آن قادر خواهیم بود قدمهای اولیه را در راه استفاده از قوانین طبیعت برداریم و همچنین خودمان را قسمتی از همان سیستم کامل طبیعت و یکتائی بدانیم و طعم هماهنگی و توازن را چشیده و تکامل و لذت جاودانی را احساس نمائیم. یک علت و یک راه حل بحران فعلی در کلیه سطح های زندگی ما احساس می شود، اعم از سطح جهانی و سطح شخصی. در واقع این بحران شامل تمام اجزاء طبیعت – جامد، گیاه، حیوان و بشر است. بنابراین برای درمان این وضع باید به ریشه آن رسیده و با آن مبارزه کرد. در این قسمت از کتاب پی می بریم که فقط یک دلیل عامل مشترک کلیه پدیده های منفی درجهان است و پس از رسیدن به این نتیجه، می توانیم تنها راه حل مطلوبی را که جوابگوی آن است در مقابلش قرار دهیم. ما همراه این کتاب شروع به شناسائی طبع جهان و بشر می نمائیم، زیرا با درک قوانین و جنبه های مختلف طبیعت می توانیم به ریشه اشتباهات خود پی ببریم و راه حلی برای به پایان رساندن سختی ها و مشقات زندگی بیابیم و بسوی آینده درخشان پیش رویم. همه چرا غ ها قرمزند تو مذهب نوین منی ای عشق جرات کن و فراموشم نکن رفته بودم سر حوض تا ببینم شاید، عکس تنهایی خود را در آب آب در حوض نبود.. همه چیز بارها تمام شد و باز آغاز شد ! اما این بار غروب مرا هیچ نفهمید تنها بر من تاخت! ................................................................ زنبق خاطراتم از پیچک ذهنم بالا می رود دهان تو را می شنوم تا نامم مرور شود در هجای لحظه های سنگین سکوتی که یعنی دوستت دارم را زمزمه کنی در تلنگر دلهره های هر روز – هرروز... و یادم نمی آید که بی نام تو آغاز شده باشم این ابتدای داستان از زبانم موج می گیرد و پیشانی لحظه ها را چروک می دهد که سکوت را در حوصله امروز شاید شروع شود این یکشنبه های فراموشی پر از سمفونی های نیامدنهای توست که خسته ام می کند امروز چه روزیست که نیستی؟... سلام ای غروب غریبانه دل خداحافظ ای شعر شبهای روشن خداحافظ ای همنشین همیشه تو را میسپارم به مینای مهتاب به شب میسپارم تو را تا نسوزد خداحافظ ای برگ و بار دل من
گاهی که ماه پیاده می رود آسمان بلند بلند هق هق می کند وستاره به شاخه درخت گیر می کند آن وقت است که مطمئن می شوم همه چیز تمام شده است تمام شد می بینی؟! می بینی نیمکت قدیمی را که جای ماه بود چه خالیست! تکه های خرد شده اش را اشکهای ریخته شده بر زمین را می بینی؟! دوباره گم شدم تنهایی ام را به جشن می نشینم بغض زمینی ام می شکند برای تمام دقیقه های غریب ساعت های مات وسال های بیهوده. امروز مانند هر روز دیگری تو نیستی و من شعرهایم بوی باران می گیرد خوب می دانم که هنوز وقت گریستن نیست... روزنامه همبستگي، از روزنامههاي سراسري صبح كشور، از حدود دو هفته پيش، (يعني از شماره 2059) با تغييري در شناسنامه منتشر مي شود؛ بهجاي عبارت "مدير مسوول: علي صالحآبادي" كه چند سالي شاهد آن بوديم، آمده است: "مدير مسوول موقت (سرپرست): محمدرضا راهچمني (رييس شوراي عالي حزب)". گويا اين اتفاق در پي ارسال نامهاي از سوي راهچمني به هيات نظارت بر مطبوعات، مبني بر تقاضاي تغيير مدير مسوول روزنامه و موافقت هيات يادشده با اين تصميم و فرصت سهماهه براي معرفي مديرمسوول جديد روي داده است. روز شنبه نيز اعضاي هيات تحريريه و كاركنان روزنامهي همبستگي، با حضور در محل اين روزنامه، پيگيري حقوق خود و پاسخگويي نسبت به بيكاريشان را از زمان وقوع تغييرات، خواستار شدند. ايسنا در پيجويي چند و چون ماجرا مطلع شد، علياصغر احمدي - دبير كل حزب همبستگي ايران اسلامي - در نامهاي به مدير مسوول موقت (سرپرست) روزنامهي همبستگي (در تاريخ 13/11/86) كه رونوشتي از آن براي دبير هيات نظارت بر مطبوعات نيز فرستاده شده است، تغيير مدير مسوول و سپردن سرپرستي روزنامه را اقدامي نادرست خوانده و انتشار آنرا به اين شكل و توسط گروه تحريريه و فني ديگر، غيرقانوني و غيرمرتبط با حزب متبوع خويش دانسته است. علي صالحآبادي هم با اشاره به موضع دبيركل حزب همبستگي و نيز دو نفر از اعضاي سهنفرهي هيات بازرسي حزب كه مسوول نظارت بر اساسنامه، برگزاري جلسات و چگونگي اجراي مصوبات جلسات حزب هستند و در نامهاي خطاب به دبير هيات نظارت بر مطبوعات، مواردي مشابه را مطرح كردهاند، به خبرنگار ايسنا اظهار كرد: بهعنوان كسي كه حدود پنج سال روزنامهي همبستگي را اداره كرده و همچنين به عنوان يكي از اعضاي شوراي مركزي حزب، اين اقدامات را صددرصد با اساسنامهي حزب و مادهي 14 قانون مطبوعات، مبني بر اين كه صاحب امتياز تنها زماني ميتواند فرد ديگري را جايگزين مديرمسوول كند كه او فوت يا استعفا كرده باشد، مغاير ميدانم. وي با بيان اينكه موضوع را از طريق ديوان عدالت اداري و ساير مراجع قضايي پيگيري ميكنيم، يادآوري كرد: در استعفاي مدير مسوول وقت روزنامهي همبستگي در سال 81 نيز دبير كل وقت حزب، سرپرستي روزنامه را به عهده گرفت، اما اين بار برخلاف رويه، سرپرستي روزنامه به رييس شوراي عالي حزب سپرده شده كه اين امر نيز مورد اعتراض اعضاي شوراي مركزي حزب است. او تصريح كرد: در حال حاضر بيش از 40 نفر از تحريريهي روزنامهي همبستگي بيكار شدهاند و اين روزنامه، اكنون در تحريريههاي دو روزنامه ديگر آماده ميشود؛ بنابراين كيفيت و محتواي روزنامه از شمارهي 2059 به بعد آن، به تحريريه و بخش فني قبلي هيچ ربطي ندارد. ضمن آنكه توزيع روزنامه در تهران نيز محدود شده و در شهرستانها كاملا تعطيل شده است. اما درحاليكه مدير مسوول موقت روزنامهي همبستگي در تماسی نسبت به اظهار نظر دربارهي اتفاقات اخير اين روزنامه ابراز بيتمايلي كرد، عباس ميرزا ابوطالبي - قائم مقام دبيركل حزب همبستگي - با اشاره به مادهي 14 قانون مطبوعات كه در آن به شرايط لازم براي تغيير مديرمسوول روزنامهها اشاره شده است، در اينباره ميگويد: ما از هيات نظارت بر مطبوعات و معاون مطبوعاتي وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي بهدليل چنين تصميمي در تغيير مدير مسوول روزنامه، گلهمند هستيم و اميدواريم براساس قانون با مسائل برخورد شود. اين در حالي است كه معاون امور مطبوعاتي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي در تماس ايسنا، موضوع تغيير مديرمسوول روزنامه يادشده را برمبناي راي هيات نظارت بر مطبوعات، امري طبيعي، مطابق قانون و تمامشده توصيف كرد. همين نزديكيها جايي كه وقتي دستم را دراز ميكردم دستهايت را به آرامي ميگرفتم جايي كه به راحتي ميشنيدي تا آنقدر حرف بزنم كه ديگر حرفي براي گفتن نماند نه... هميشه حرفي براي گفتن هست جايي كه من روبرويت بنشينم و هاي هاي گريه كنم جايي كه در هالهاي از دود سيگار باز هم نگاه روشنت را ببينم و پس از گريههاي بيامان با كلامي كه ديگر بغضآلود نيست بگويم راستي مسخره است آدم دلش از چه چيزهايي ميگيرد و تو باز هم آرام نگاهم كني....خيلي آرام و وقتي فنجان قهوهام را بالا ميبرم با آرامشي خاص بگويم راستي حالت خوبه؟ و تو بگويي الان كه ميخندي وقتي مناسب براي پرسش است و بعد فرياد بزنم كاش...تو...هميشه... بماني كاش...تو...كاش...من كاش اين خيال... افسوس... بی تو تبعيد گاه من جايی است حوالی گوش واره هاي سر گردان در سکوت و خلوتی گردن جايی نزديک دست های بی بکارت فاصله ای نيست تا ترکيدن بغضی که در پيچ و خم های این راه دشوار،آشيانه کرده و اندامت را اینچنین بار دارکرده تبعيد گاه من جايی است نزديک آغوش معصومت که بوی عطر مردانه ميدهد گذشت امروز در خاموشی خود فوت می شوم اشکی از ماه را سر می کشم و در تابی از خیال خاطرات راٌهل می دهم تا آسمان. اما وقتی آمد پایین از آن، فقط دیسی از آه مانده بود که آن هم در میان طوفان حسرت نابود شد. امروز تنها تر از همیشه به نیمکتی فکر می کنم که در آن خنده هایم را جا گذاشته ام. و دیروز به یاد تو بر آن طرحی بر باد زدم . بیچاره دل که با همه شور و اشتیاق شکست ویرانه ای شد در دام عشق. امروز نگاهت را در خود سقط می کنم قرص صدایت را با استکانی از خاطرات سر می کشم. به جنون می رسم و تو را در سایه ای از نیستی صدا می زنم. امروز نیستی... من از تصور این همه فاصله این همه آرزوی محال روز را با قلبی لرزان خمیازه می کشم. ترا صدا کردم تمام هستی من چون یک پیاله شیر بر لبان کویری من که فرسنگها از من دوری. اکنون تو رفته ای و غروب خیمه بر سینه ویرانم زده است.. نگاه کن! تمام هستیم خراب می شود نگاه کن چگونه با شب سیاه به دام نابودی می روم لبالب زاغچه عادت می روم نگاه کن من از سیاهۀ غم چگونه به شهر جوشان کورۀ ظهر می رسم باور کن در سینه هیچ نیست به جز آرزوی تو هنوز تنم از دستان تو داغ لبانم از بوسه های تو سیر . بر ما چه گذشت؟ کس چه می داند من او شدم او زمزمه فراغ من.. اما گذشت و رفت. من ماندم و عشق بی زوال او! از سرگذشت پیش آمده متا سفم . . . لطفا قصه را از سطر ها ی " دوستت دارم دوباره شروع کنید . . . من راز چشم ها ی خسته ات را دوباره به یا د می آورم و تما م جمعــه ها ی پاییزی را که دلواپس تو بود ه ام . . .
باری تو اما بار دیگر عاشقانه ها ی مرا چگونه به یا د می آوری ؟ .. . تکه ای بودم از تاریکی با چراغی خاموش به خیابان آمدم تکه ای از شب را به شب دادم و به جای آن تاریکی را خریدم تکیه دادم به هوا تانیفتم به زمین شب را در میان دستانم به آغوش کشیدم تو را یافتم که در مخملین شب روز را به همبازی گرفته ای ماه ازمن روی بر می گرداند و در زورقی از خیال به خواب می رود و فصلی از سرگردانی شروع می شود .... با خودم حرف می زنم با تکه های خودم حرف می زنم در رویا ، می آیم ، از نگاه تو برگی بر تن می کنم گرمای عشقت را تن پوشی از خاطراتی می کنم که در آن ،صدایت گونه هایم را نوازش می دهد . از ستارگان چشمانت بالا می روم سنجاقکی را می بینم که جدایی را زمزمه می کند ، بر بال شاپرکها می رقصد و سرود با تو بودن را در نبود ت سر می دهد . گذر می کنم بی تو با یادت که زیبا ترین رقص ها را کنار شعله ای در نم نمک باران نشانم دادی . هدیه ای بی سبب از تو در دستم است که لحظه های با تو بودن را ورق می زند ببین ! سنجاقک جان می گیرد پرواز می کند جاری می شود در تو تا آواز بخوانی غریبه ای راصدا کنی غریبه ای که روزی در چمنگاه نگاهت گم شد . بخوان، بخوان برای چشمانی خونین مجمر برای چشمانی که از یاد تو گر گرفته است . شب غرق خنده عطر نگاهت را از شاخه های دلتنگی می چینم بوسه هایم را بر لبانت کوچ می دهم نبض زندگی در ذهنم می خرامد اما زوزه گرگان شیرینی لحظه را به دار می کشد دریای ذهنم طوفانی می شود و در ژرفای امواج وحشت غرق می شوم و تو ، خفته ای بر تن سکوت من بر تابوت لبانم بوسه ای از شبنم می زنی غزلی از عشق در هوای فاصله سر می دهی و من ، کهولت شاخه های اسیر خیالم که در تن سبز تو پیله ای از تردید تنیده ام و در یک قدمی ما یاوه گویان عشق را سلاخی می کنند و من ، در فاصله ای دور زوزه گرگان را خاک می کنم و در فنجانی از اندوه فاصله را سر می کشم در اتاق انتظار دختري هست كه در سكــوت طومار دردهايش را مرور ميكند دختري كه شكسته است آسمان قفسي گشوده است كه درون سينه ام دلتنگي ميريزد بي حضور تو صحنه خالي ست از زندگی كابوس زيستن مرا مي ترساند در انجماد نبودنت فرياد مي کشم اشک مي ريزم انتظار مي کشم آرام تر که مي شوم گرماي دستانت را ، بر خيسي گونه هايم احساس ميکنم مي فهمم که باز کنارم هستي و من در آغوشت همان دختر کوچولويي مي شوم كه براي پــرواز، تنها امنيت دستانت را نياز داشت آنوقت تو ميخندي و من به ياد مي آورم چند ماه است نديدمت و باز فرو مي روم در عفونت روز هاي بي تو بودن در كوچه برفي ِ پشت پنجره ، رد پايي ست كه برنگشته انگار قصه توست قصه تو و بغض من که براي شکستن نياز به بهانه هايي به کوچکي ابر هاي سفيد بالاي سرم دارد سکوت کرده ايم سالهاست انگار … وانمود مي کنيم اتفاقي نيافتده است از دور به هم نگاه مي کنيم در فاصلهء يك وجبي خاطراتمان جريان دوار فکرهايي که در سرمان مي چرخد را در فيلتر سه نقطه( ... ) به هم تحويل مي دهيم روياها چقدر زود ميگذرند آنقدر زود که گيج ميشوم و هر چقدر که با اين تيغ صورتم را پاره پاره مي کنم خودم را در آيينه پيدا نمي کنم رفته است آيا ؟ نه باور نمي کنم دزديدي و با خود بردی تا كودكي ام برگردد مثل بادکنک سفيدي از پنجره به خستگي هايم بيايد کنار گوشم بترکد و من را از اين خواب تلخ بيــدار کند دوباره باران گرفت و باران يعنی تــو بر م ي گ ر د ي شعر بر مي گردد صبح ها وقتی در برزخ نبودنت تور را صدا می زنم باز آرزو می کنم کاش کابوس می دیدم و صبح از دستت نمی دادم می زنم استکانم را به شیشه قلبت به سلامتی همه زاغ های روی پرچین تنهایی ام دست هایت را به من بده من با تو پیوند سوختن بسته ام .... مي آيي صدايت سر ميخورد روي دلتنگـــي هايم از تو لـبريز ميشوم ، وقتي هستي ، شهر چقدر کوچک است به اندازه دو صندلي کنار هم حضورت غلت مي زند روي خستگي هايم از اين روست که هنوز زنده ام . عبور کرديم با تمام درد ، دره هاي عميق فاصله را بي وجود گذرگاهي که بتواند من را با تو پيوند دهد . پنــاهم بده تنـــها مرز آشنـــا پنـــــــاهم بده . چشمانم از هراس نبودنت ميان دلتنـگي و بـاران بي قرار است چقدر به بـاران نزديک ميماني بر گونه هاي بي اختيار من ، تو اينجايي و من با تمام سدها و ديوار ها دستانت را در دستانم حس ميکنم با تــــو بودن با تو بــــودن هميشه با تو بودن ضربان قلب هايمان بر سنگفرش کوچه هاي خيس امشب حضورت تن پوش عريان غليظ لحظه هاي من است روي پوست تنهايي ام مي نشيني دلم آرام مي گيرد کـمـــکم کن کمکم کن آن سوي شب روشن بماند و من در صبحي نــــــو ، که آسمـــــــان سراسر زندگيست براي تمام گنجشک هاي پشت بام آب و دانه بریزم و زندگی ادامه می یابد در حنجره ی مردی که عشق را فریاد می کند در کوه تنهایی و دست زنی که چراغ یادی را به تالار آینه ها می برد تا بیاویزد چلچراغی بر بلندای سکوت چشمهای تو به ابرهم طعنه می زنم و در خلوت شبهای بی تو به جای فریاد ساز می زنم در این میان که خیال تو مرا می برد تارو پود تو را به ناز می زنم و در گریز ثانیه های صبح تر شدن به شوق وصال تو به رازو نیاز می زنم دستان گرم تو ای کاش درد مکرر مرا دوباره درمان می کرد و مرا از هجوم این همه گام های بیهوده نجات می داد.خیابان های شهر ما از نوای آلودگی گام های من دلش عجیب گرفته. با من بگو ، ای مسیحای بارانی من . با من بگو چرا شفای دستان تو دیگر دردهای دلم را به سمت آرامش دریا گونه چشمانت هدایت نمی کند ؟ با من بگو چرا موج های زیبای گونه هایت به سطح خشک ساحل انتظار من نمی لغزد ؟ مسیحای بارانی من ! چرا به عروج خود دعوتم نمی کنی ، به دستان مبارکت سوگند که دیگر نه من نه تحمل آوارگی گام هایم را دارم و نه این کویر طاقت شنیدن هق هق کلماتم را . نه من دیگر به کار این دنیا خواهم آمد و نه این دنیا به کار من . چقدر هوای رفتن فضای خشک ذهنم را پر می کند هرروز . چقدر گرمای تابستانی نگاه تو مرا هوایی می کند هر شب . این روزها را تا رسیدن به موعد تابستانی وصال، روز به روز ساعت به ساعت ، لحظه به لحظه شماره می کنم .

خبر آنقدر تلخ است که نمی دانم چگونه باید به زبان آورد. بزرگ مردی بود او، که تا سالیان سال همچو او را نخواهیم دید. کسی که به قول استاد کیانی نژاد "هنر تصنیف سازی بر دستانش بوسه زد".
خداوندگار سنتور ایران مردی بود از دیار عطار و قلندری از سرزمین مادری خسرو آواز ایران. زود هنگام پر گشود اما آثار وی برای همیشه در تاریخ هنر ایران ماندگار خواهد بود.
در سالهایی که استاد پایور تنها نوازنده مطرح این عرصه بود جوانی از دیار نیشابور خود را به عنوان نوازنده ای خوش ذوق و صاحب سبک معرفی کرد. کسی که در 27 سالگی در اجرایی زنده یکی از ماندگارترین آثار موسیقی ایرانی را در کنار استاد شجریان و مرحوم ناصر فرهنگفر رقم زد.
" آستان جانان" که به راستی اثری تکرار نشدنی و بی نظیر است. مضرابهای بسیار شفاف، سریع و دلنشین وی هر شنونده ای را به وجد می آورد. اما هنر این بزرگ مرد به وادی نوازندگی ختم نمی شود.
او در هنر آهنگسازی و تصنیف سازی هم یکی از بزرگان است که آثار وی جزو ماندگارترینها در موسیقی ایرانی است. تصنیفهای: صبح است ساقیا، آستان جانان، شیدائی، جان جهان، روز وصل دوستدارن، رزم مشترک، مرا عاشق، لاله بهار، وطن من، الا یاایهالساقی، دود عود، جان عشاق و.... از تصانیف ساخته این آهنگساز فقید است. قطعات بی کلام وی نیز که چون تصانیفش به چاپ رسیده اند بسیار شیرین و البته به لحاظ تکنیک بسیار سنگین هستند.
به عنوان مثال روزی استاد از پشت پنجره به برگ زردی خیره می شود که باد آنرا به هوا می برد و بر زمین می اندازد. دفتر نت را بر می دارد و بی آنکه سازی در کنارش باشد قطعه خزان را در دستگاه شور می نویسد. اینگونه است که تراوشات ذهنی یک هنرمند بزرگ به موسیقی تبدیل شده است. برای هر نوازنده سنتوری مایه فخر است اگر روزی بتواند قطعه ای از قطعات وی را بنوازد.
اما موضوع دیگری مرا آزار می دهد بازتاب این موضوع در رسانه هاست. متاسفانه تلوزیون تنها به این جمله بسنده کرد که پرویز مشکاتیان نوازنده و آهنگساز درگذشت! سایتهای خبری هم مانند تابناک یک متن مشابه را کپی و در اخبار خود قرار داده اند. در این میان دردناکتر از همه اقدام خبرگزاری ایرنا بود که با درج خبر بهمراه عکس استاد محمدرضا لطفی، اشراف کامل خود بر مسائل فرهنگی کشور را نشان داد.
من یک نوازنده سنتورم. دیشب من و سنتورم سکوت کردیم تا شاید در لابلای سکوت شب طنین مضرابهای کسی را بشنویم که داغ رفتنش بر دلمان سنگینی می کند
خدایش بیامرزد....

سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظههای جدایی
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمیمانی ای مانده بی من
تو را میسپارم به دلهای خسته
تو را میسپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را میسپارم به رویای فردا
به دل میسپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد
خداحافظ ای سایهسار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه

تو هم به صلح گرايي اگر خدا بگمارد
(ديوان شمس)
نوشتن و سخن گفتن از يك شخصيتي كه پيرامون وي، آراي ضدّ و نقيضي درانداخته ميشود و مخالفان و موافقاني به صف ميايستند و صفها ميشكنند، به گونهاي كه هواخواهان سينه چاك ميكنند و بدخواهان ميشكافندش، بسي دشوار است. همين سخنان ضد و نقيض پيرامون يك شخصيت، اگر از هيچ نكتهاي حكايت نكند در عالم انديشه، از تو در تويي و لايه لايه بودن و در يك كلام از بزرگي يك شخصيت حكايت دارد؛ انديشمندي كه درونش، شعله ور، برونش برافروخته بود. هم دلهاي غمزده اي را سوخته بود، هم دل دردمند خويش را. لذت جان را در خرابآباد انديشههاي دنياي مدرنيته و ورود جامعهشناسي به يكي از لطيفترين حوزههاي اعطايي آسمانيان به زمينيان ـ دين ـ ميديد و بيصحبت جانانه، هيچ خوشي را تذوق نميكرد. وقتي راهها، بسته بود و طمعها گسسته، او آمد و از آسمانها، راهها را برگشود. وقتي نفير سوسياليستي ابوذر و نفرت او را از انباشت سرمايه و اختلاف طبقاتي برشنيد به قلب و سر، دلبرده او شد و در مدح و ثنايش داد سخن در داد:
گر نبودي خلق محجوب و كثيف ور نبودي حلقها تنگ و ضعيف
در مديحت داد معنا دادمي غير اين منطق لبي بگشادمي
و شروع به تراويدن و جوشيدن و غريدن كرد. او از غناي خالق و نياز خويش برست و به راز و ناز خلق پرداخت. دست به شوري شگفت و شعوري شگرف زد. چون جان آفتاب، آب دين را از گلِ مثلثي شومِ زر و زور و تزوير كه همه عدالتخواهان در آن مدفون شده بودند، بيرون كشيد و از مثلث فكري ابوذر (جامعه اجتماعي)، ابن سينا (جامعه فلسفي) و حلاج (جامعه عرفاني) ابوذر را براي جامعه فرو خسبيده آن دوران، ابن سينا را براي پسر خويش، دكتر«احسان» و آينده ايران و حلاج را براي خويشتن خويش برگزيد. او حلاج و «اناالحق» گفتنش را براي جامعه مضر و براي خويشتن خويش مفيد ميديد. سه نقطه و حفره از ديدگاه وي حاجت به درمان داشت: 1 ـ جامعه؛ كه با ابوذر و علي و زينب و حسين مداوا ميشد و فيلسوفان هيچ كاركردي و نقشي در مدارا و مديريت جامعه نداشتند و نمي بايد ميداشتند.
2ـ آينده: با فلسفه و عقلانيت و خردورزي؛ يعني ابن سيناوار درمان ميشد آن درندگي و پارگي برآمده از چاقوي جامعه شناسي و آموزههاي دانشگاه سوربن بايد با سوزن فلسفه جديد (تحليلي، زبان ...) رفو ميشد و جامه دوزندگي به تن ميكرد. همان گونه كه به فرزند خويش احسان توصيه كرد كه فلسفه بخواند و او هم سفارش پدر را پذيرفت و خواند.
3ـ خودش: درمان خودش عرفان بود. او ضد عرفان نبود، بلكه عرفان را در ساحت خصوصي و ساختار شخصي آن ميخواست، كيميايي بود كه هر جان خسته و زخمي را تك به تك، منحصرا با تجربهاي جداگانه و گونهگون درمان ميكرد و با شريعتي نيز چنين كرد.
او داوود وار، آهن تحجر را موم كرد. عيسي وار در دل جواناني كه ماركسيستها روز به روز الحادي و مادياش ميكردند، ديانت و معنويت و منزلت بردميد. موسي وار جوانان دلسرد و دلمرده را طور سينايي نشانشان داد و زانوان آنان را در برابر محبوب و معبودشان براي نماز و نيايش در دانشگاه تهران در برابر تودهايها و چپيها بر زمين زد. چون كيسه بوكسي شد كه شاگردانش با مشت زدن به وي ورزيده و توانگر و نيرومند شدند. او راهي عاشقانه برگزيد به تعبير مولانا:
راه عشق است اين ره حمام نيست غير ناكامي در اين ره كام نيست
شد چنين شيخي گداي كو به كو عشق آمد لاابالي اتقوا
آنگاه كه متفكران سكولار و مبارزي چون «آناتول فرانس» براي وي نامه مينوشتند كه ما تازه به نتيجه رسيدهايم كه دين را به حوزههاي فردي ببريم و از نهادسازي آن خودداري كنيم و از تاريخ تلخ آن عبرتها گيريم، پاسخ ميداد كه من در دين چيزها ميبينم كه شماها نمي بينيد؛ شماها ابوذر و امام حسين و زينب و ... را نداريد و ندانيد. ديني كه در حفرهها مدفون و در حجرهها مستور بود، دكتر شريعتي عاشقانه عتابش را از سوي سكولارها و خشك مذهبها به جان خريد و حجابش را بردريد و روحي در آن بردميد، زيرا به تعبير حافظ:
عتاب يار پري چهره عاشقانه بكش
كه يك كرشمه تلافي صد جفا بكند
او يك كرشمه از اهل بيت را به صد جفاي ناپرهيزگاران ترجيح داد و با تلخكامي و خونخوري پذيرفت كه در ايران آن دوران، متهم به بهايي و وهابي و سني افراطي شود و در عربستان آن دوران، اتهام شيعه افراطي و شيفته پر احساس و بي منطق اهل بيت را به جان خرد. از سه «ت»؛ «تقي زاده» و «تاريخ» و «تقيه» ميناليد، هر چند كه شريعتي، «تقي زاده» را مصداق روشنفكر خودباخته ميديد كه به نظر بنده، دكتر او را با ميرزا ملكم خان اشتباه ميگرفت. او خود حكايت از غصه وصفناپذير وي از قرادادهاي ننگيني داشت كه امضاي هيچ مجتهدي پاي آن نبود، اما رد پا و سرانگشت روشنفكران آشكارا ديده ميشد و از الينه شدن روشنفكران ميناليد. و از تاريخ، حوادثي كه نبايد ميافتاد، ولي افتاده بود و از تقيه، چيزهايي كه نبايد پنهان ميشد، ولي شده بود.
ستيز فكري چندجانبه با ماركسيستهاي ستبر كه روح را منكر بودند و اگزيستانسياليستهاي سترگ كه روح را تنها و رها شده و بريده از نيستان وجود و گمگشته در عالم هستي ميپنداشتند، از بيرون و تنگ نظريهاي استخوان سوز و خشكبينيهاي نفسگير در درون، سينه سيمين شرحه شرحه او را مالامال درد كرده بود و شرح درد خويش را مشتاقي جز «گفتوگوهاي تنهايي» نمييافت:
گر نكني موافقت درد دلي بگيردت
(ديوان شمس)
او همنفسي نداشت، اما ذوق او گرفت و ذايقههايي را تلخ و شيرين كرد. سخن درباره شهادت و حسين ميراث آدم ـ اگر ميتواني بميران اگر نميتواني بمير؛ آدميان يا حسينياند يا يزيدي ـ او را به خانواده انقلاب كه در رأس و صدر آن حضرت امام امت قرار داشت، وارد نمود. او پارهاي جملات را ابوذروار براي انقلابگران آموخت و آنها هم بي مزد و منت آن جملات را خرج آتشدان انقلاب ميكردند. «چه گوارا» هميشه برايش گوارا بود. حركت نهضتهاي مسلمان در شمال آفريقا و سراسر جهان از تيررس وي بيرون نبود.
آنگاه كه از تناقضهاي اسلاميات و اجتماعياتش دلش ميشكست، ترميمش را به كويريات ميسپرد و شروع به سخن گفتن با معبودهاي خويش چون «پروفسور گورويچ» و «پروفسور ماسينيون» و ... ميكرد: به تعبير مولانا در ديوان شمس و خطاب به شمس:
از تناقضهاي دل پشتم شكست
بر سرم جانا بيا ميمال دست
مثنوي كه صيقل ارواح بود
بازگشتش روز استفتاح بود
مولانا ستون فقرات عرفان ماست و ستون فقرات عرفان مولانا را «عشق» ميسازد. اگر مولانا شريعتي را از تناقضها و تحملها و هجوم انديشهها و انگيزهها و انگيختهها ميرهاند، اين مولانا نيست كه چنين ميكند؛ اين همان عشقي است كه مولانا مبلغ و مروج آن بود و مولاناي مرده را زنده كرده بود؛ عشقي كه به آدمي شتاب ميبخشيد و او را گستاختر ميكرد و آماده باختن همه چيز:
زاهد با ترس ميتازد به پا
عاشقان پرانتر از برق و هوا
لاابالي بود؛ يعني به گل پارگي گل پارگان و سركگي سركه فروشان توجهي نميكرد:
لاابالي عشق باشد ني خرد
عقل آن جويد كزان سودي برد
در پرتو اين عشق پرتو افكني ميكرد و از سايه انداختن ابرصفتان، اندك واهمهاي در دل نداشت:
هين تو كار خويش كن اي ارجمند
زود كايشان ريش خود بر ميكنند
او به خانواده اي كه از آن برخاسته بود و هم سفره با انبيا و اوليا بود، سخت وفادارماند و تعمدا و عامدا و قاصدا با نمايانندگان و مفسران رسمي دين ـ طبقه روحانيت ـ كه جزو لاينفك اسلام بوده و هستند و خواهند بود، از در چالش و ستيز و عناد درنيامد.
شايد نمونه بارز آن را در سلوك و برخورد و پيروي ايشان از حضرت امام كه براي او آقاي خميني بود، ميتوان دريافت. او «امت و امامت» را تئوريزه كرد و از «دمكراسي هدايت شده» سخن به ميان آورد كه شرح و بسط آن را بايد به نوبتي ديگر واگذاشت.
شرح اين هجران و اين خون جگر
يك زمان بگذار تا وقت دگر

كاش همين جا بودي
نه بوی خاک نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسکینم
چرا صدایم کردی
چرا ؟
سراسیمه و مشتاق
این همه سال بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی
نشان به آن نشان
که دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت
و عصر
عصر والیوم بود
و فلسفه
و ساندویچ دل وجگر

با تکه تکه های خودم حرف می زنم
رابطه مجهول و
دستم دور بازوی تو حلقه
این رقص اما ، به انتهای خود نمی رسد
تو ، نامرئی
رابطه مجهول و
نفسهات روی نفسهایم بُر که می خورد
دردی قلقلکم می دهد .
تکه ها را تکرار می کنم
تکه تکه ها را تکرار می کنم
غربت ، نه عطر تند ادویه داشت
نه طعم به هم فشرده خرما ، در بسته های غیر طبیعی
غربت ، فقط مرا به شب
شب ، وارد معرکه رگ می زند
و رد خون
پاک نمی شود از این همه آسمان و تیرگی .
تکه حرف می زنم
تکه تکه حرف می زنم
خوابِ این همه کارتن
گوشه خیابان های سرد تهران ، پاره که شد
ماه افتاد توی دامنم و
آب از سرم گذشت .
آسمانی که تکه کوچکی از آن آرزوی کودکی هایم بود
و تنها چيزي که در ازايش به من دادی
موسيقي دردي بود که نواي محزونش تا هميشه در گوش من زنگ خواهد زد


| Design By : Night Skin |



