تبليغاتX
زمزمه های فیروزه ای




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


زمزمه های فیروزه ای

با نگاهم بدرقه ات می کنم چه مسیح وار دور می شوی

پاییز

 

خفته بر هودج زرد ملکوت

 

و چه لبریز سکوت

 

پیر افسرده پاییز رسید

 

و به آرامی

 

غم سرای دل تنهای مرا

 

که خزانی ابدیست

 

بار دیگر در یافت

 

و در آینه غمناک دلم

 

چهره خود را دید…..

نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 18:7 توسط | |

...

 ... تنهایم !

 

تنهایم !

 

راحتم نمی گذارد جای خالی تو !

 

خودم را می بویم

 

غرق از حضور تو می شوم !

 

 

 

 

 

می رفتیم و در سکوت ، ترا بر شانه هایمان می بردیم !

 

ترانه هایمان را !

 

رویا و آرزوهایمان را !

 

چگونه می توان ترا به خاک سپرد !

 

چگونه می توان بی تو زیست !

 

پس خود را با تو به خاک سپردیم :

 

ترانه هایمان را !

 

رویا و آرزوهایمان را !

 

 

 

 

 

چون برگی بر این درخت

 

" صبحی " جوانه می زنیم !

 

" غروبی " فرو می ریزیم !

 

چرا این همه تلخ شدن ؟

 

این همه سخت شدن ؟

 

 

 

 

چون در می یابی رفتنی هستم :

 

بر آن می شوی تا نگه ام داری

 

                                    به هر شگرد و به هر روش !

 

چون در می یابی ماندنی هستم :

 

بر آن می شوی تا زنجیرم بکشی

 

                                   به هر شگرد و به هر روش !

 

 

 

دلم نمیخواد واژه ها را طوری به تصویر بکشم که فکر کنند ناراحتم، یا

حس تنهایی دارم ، یا حتی دلتنگم.. نه این واژه ها سزاوار اینهمه درد و

 رنج نیستند.. این واژه ها را باید روی چشم گذاشت و مقدس شمرد... این

واژه ها خود زندگی هستند... این واژه رفیق های روزهای سخت زندگیم بودند و هستند..!

میدانی! کمی این روزها دلم تنگ شده است، ولی هر چقدر فکر کرده ام

نفهمیدم برای چه کسی دلم تنگ شده است؟ فقط میدانم دلم تنگ شده است.... ! همین!

من قدم میزنم و به این فکر می کنم که روزی نه چندان دور من از ته دل

خواهم خندید و این خنده های مصنوعی دست از سرم بر میدارند.. و

 دیگر نیازی نیست هی توی آینه خودم به خودم لبخند بزنم و با صدای بلند

تمرین خنده کنم....! (برای منی که همیشه میخندم، این نوشته کمی خنده

دار است...!)

1- این روزها کمی خوبم، کمی بدم، هی یه حس میاد سراغم و من هی

میخوام این حس رو از خودم دور کنم، نمیدونم با این حس ها چیکار کنم،

که دیگه هیچوقت نیاد سراغم... بشدت از دستشون کلافه شدم و یه جورای

هم ازشون ممنونم دارن من رو محکم تر و مقاومتر از گذشته میکنند...!

2- میدونی چی خدا جون، بهت قبلا هم گفته بودم، من بنده پر توقعی

هستم، اگه سلام میدم حتما منتظر جواب سلام می مونم، اگه قدم بر

 میدارم، منتظرقدم بدی از طرف تو هستم... و من الان بشدت نیاز دارم

که تو بغلم کنی و من با تمام وجود حس ات کنم...!

3- آنچه می سازم، همه از چیزهای کوچک است. از چیزهای کوچک،

بی نهایت کوچک، نظمی به پا میکنم، اگر بپرسید در زندگی چه می کنی؟

پاسخم این است : کسب و کار من با چیزهای بسیار کوچک است، و کار

من نشان دادن یک جوانه ی علف است. میدانم دنیا راه بدی را پیش گرفته

است من هم مثل شما شاید هم کمتر از شما تحملش می کنم. اما نمیتوانم

یک جوانه علف را نادیده بگیرم. (کریستین بوبن/ تصویری ازمن کنار

رادیاتور

نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 8:59 توسط | |

پنجره را

به پهنای جهان می گشایم

جاده تهی است

درخت گرانبار شاست*...

درست در ثانیه صفر اين شب سيال، همان لحظه که انگار همه چيز در ديروز جا می ماند و فردائی مبهم آغاز می شود، از یکی از پنجره های نیمه گشوده کوچه صدای سازی می آید که آوایش تلخ و حزن آلود است، مثل بغضی فرو خورده که نه جاری می شود و نه می توان پنهانش کرد. آن قدر اثيری ست که دیگر هیچ چیز نمی شنوم، یعنی اصلا نمی گذارد که هیچ چیز ديگر بشنوم. رد صدا را می گیرم و کنار پنجره می روم تا لحظه ای دور از تمام نگرانی های فردا و تمام دلواپسی هایی که این روزها مرا در خود فرو می کشد، به آن آوای جادوئی دل بسپارم. پشت پنجره ام شهری ست خاموش با مردمانی هزار سال خفته که انگار هیچ گاه معجزه شب را ندیدند و زمزمه های شبانه را نشنيدند. تنها روشنی محو و آبی رنگ چراغی چند خانه آن سو تر، تیره گی مبهم این شب خزنده را در هم می شکند. پنجره ام را می گشایم، سایه ام با سایه درختان چنار کوچه که شکلی موهوم از بودن را بر تن زمین می نگارند، در هم می آمیزد. من بیدارم، درختان اما، سرد و ساکت و خواب آلود و خاکستری اند. بايد اين شب ها به سایه ها شک کرد. بايد اين شب ها به خود خدا هم شک کرد. بايد به نگاهی دلباخت و رفت. يا به ترنمی دل بست و ماند. انگشتان ناتوانم را آرام در هوا تکان می دهم. دیرگاهی ست که خشک و بی انطاف اند. اما اصلا مهم نیست، دلم به این خوش است که هر دوی ما در این لحظه محو زیبائی این ترنم خيال و رويا شده ایم. او در آن اتاق آبی سکوت ب است

ساقه نمی لرزد

آب از رفتن خسته است

تو نیستی، نوسان نیست

تو نیستی و تپیدن گردابی و من در این اتاق سفید اضطراب. و هر دو پنجره اتاق هایمان را گشوده ایم... تا شاید که نیمه شب بر زخم های کهنه روحمان مرهمی بگذارد...

نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 8:45 توسط | |

نیم روز آمد... بوی نان از آفتاب سفره تا ادراک جسم گل سفر می کرد...

نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 8:35 توسط | |

روزگار غریبی است !

می گویند غربت و تو می دانی که غربت چیست،زیستن در میان بخار تنفر آمیز دهان های شوم و کثیف که هر یاوه ای را می گویند و ما را به تحمل گفته هایشان وا می دارند.غربت یعنی اجبار به زیستن در میان جمعی که تو را نمی پذیرند. غربت یعنی تنها ماندن در میان دوستانی که به خود نبودن تو از هر کس دشمن ترند . غربت یعنی پذیرفتن این که تو خود نباشی....

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 16:56 توسط | |

 

 

 

فقط یک گام دیگر مانده تا پای بلند دار ، کمی آهسته تر شاید.........نه محکمتر قدم بگذار ، به شدت خسته ام از خود ، به شدت خسته ام از تو ! بیا ای جان بی ارزش ، بیا دست از سرم بردار ، خدا می داند ای مردم ، دلم چون ساقه گندم نمی رقصد بجرز با گل ، نمی میرد مگر با خار ...... نه با جن نسبتی دارم ، نه از اقوام انسانم .

مرا از من بگیر و دست موجودی دگر بسپار........

 

 

 

 

 

 

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد ، نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ، ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازند.گلویم سوتکی باشد به دست طفلکی گستاخ و بازیگوش و او یک ریزو پی در پی دم گرم گلویش را در گلویم سخت بفشارد . بدین سان بشکند او سکوت مرگبارم را.

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 16:57 توسط | |

اشکی در گذرگاه تاریخ

 

 

از همان روزی که دست حضرت قابیل،

گشت الوده  به خون حضرت هابیل،

از همان روزی که فرزندان آدم؛

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

 آدمیت مرد!

گرچه ادم زنده بود .

از همان روزی که یوسف رابرادرها  به چاه انداختند

 از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند

 آدمیت مرده بود.

بعد،دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب ،

گشت و گشت،

قرن ها از مرگ آدم هم گذشت .

ای دریغ !

آدمیت بر نگشت !

قرن ما

روز گار مرگ انسانیت است .

فریدون مشیر ی
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 16:53 توسط | |

 
هر دو ساکت بودیم ،هر دو منتظر دیگری تا سخن بگوید ، اما در میان دو روح ،تنها وسیله فهمیدن ، کلام نیست.هجاهایی که از لب ها و دهان ها می آیند نیستند که دل ها را به هم نزدیک می کنند.چیزی بزرگ تر و خالص تر از آنچه زبان اظهار می کند، در گوش دل هامان نجوا می کند و آنها ا با هم مانوس می سازد.سکوت،از خود جدامان می کند،ما را در سپهر جان گردش می دهد و به ملکوت نزدیک تر می سازد.سکوت، این احساس را در ما بر می انکیزد که کالبد ما چیزی جز زندان روح ما نیست و دنیا،صرفا تبعیدگاه جان است.پس از سکوتی که در آن رویاهای لطیفی وجود داشت،از او پرسیدم:"زیبایی چیست؟"پاسخ داد:"زیبایی چیزی است ک ترا به بخشیدن،نه گرفتن،ترغیب می کند.چیزی که احساسش می کنی،آنگاه که دستانی از اعماق جانت دراز می شوند تا ان را بگیرند و به درون وجودت ببرند.پیوندی است بین شادی و غم. زیبایی ، تمامی ان چیز های پنهان است که درکشان می کنی؛ان ناشناخته هایی که میشناسیشان و آن خاموشی هایی که به ان گوش می سپاری.زیبایی نیرویی است که از مقدس ترین مقدسات وجوت آغاز می شود و در جایی فراسوی رویاهایت پایان می پذیرد.
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 16:52 توسط | |

 آرش کمانگیر
 

   این شعر را به خاطر کسانی این جا گذاشتم که خاطر و خاطره هایشان برای من عزیز است و عزیز خواهد ماند. آنها که به محاسبه های ما خندیدند و رفتند. آنها که تا دنیا هست، می آیند و با سربلندی می روند. آنها که معامله نکردند، نمی کنند و نخواهند کرد.

 

   هر چند قهرمان پروری را دوست ندارم، اما این یک بار را جوانی می کنم. خیالی نیست!

 

   شعر از سیاوش کسرایی است. شعر را سر فرصت بخوانید. وقتی خسته نیستید بخوانید. کامل بخوانید. سرسری خواندنش ارزش ندارد.

 

*****

 

برف مي بارد

 برف  مي بارد  به روي  خار و خاراسنگ

كوهها  خاموش

 دره ها  دلتنگ

 راه ها  چشم  انتظار  كارواني  با صداي  زنگ

  بر نمي شد  گر  ز بام  كلبه هاي  دودي

  يا  كه سوسوي  چراغي  گر پيامي مان  نمي آورد

 رد پا ها  گر نمي افتاد  روي  جاده هاي  لغزان

  ما چه مي كرديم  در  كولاك  دل آشفته   دمسرد ؟

 

آنك  آنك  كلبه اي  روشن

 روي تپه  روبروي من

 در گشودندم

مهرباني ها  نمودندم

زود  دانستم  كه دور  از داستان  خشم  برف و  سوز

در كنار  شعله آتش

قصه مي گويد  براي  بچه هاي  خود عمو  نوروز:

 

گفته  بودم  زندگي  زيباست

  گفته و  ناگفته  اي  بس  نكته ها  كاينجاست

  آسمان  باز

 آفتاب زر

 باغهاي گل

دشت هاي  بي در و پيكر

سر برون  آوردن  گل از درون  برف

تاب نرم  رقص  ماهي  در بلور آب

 بوي خاك  عطر  باران  خورده  در كهسار

 خواب  گندمزارها  در چشمه  مهتاب

 آمدن ، رفتن ، دويدن

  عشق ورزيدن

 غم  انسان نشستن

  پا به پاي  شادماني هاي  مردم  پاي  كوبيدن

  كار كردن  كار كردن

 آرميدن

چشم انداز بيابانهاي  خشك  و  تشنه  را ديدن

 جرعه هايي  از سبوي  تازه  آب پاك  نوشيدن

 گوسفندان  را  سحرگاهان  به  سوي  كوه  راندن

 همنفس  با  بلبلان  كوهي  آواره خواندن

  در تله  افتاده  آهوبچگان  را شير دادن

 نيمروز  خستگي  را در پناه  دره ماندن

 گاه گاهي

 زير  سقف  اين  سفالين  بامهاي  مه گرفته

 قصه هاي  در هم  غم را  ز نم نم هاي باران  شنيدن

 بي تكان  گهواره  رنگين كمان را

 در كنار  بان ددين

  يا شب  برفي

 پيش  آتش ها  نشستن

  دل به روياهاي  دامنگير  و گرم  شعله بستن

 

  آري  آري  زندگي  زيباست

 زندگي  آتشگهي  ديرینه  پا برجاست

گر بيفروزيش ، رقص شعله اش در هر كران پيداست

 ورنه خاموش  است  و خاموشي  گناه  ماست

 

پير مرد آرام و با لبخند

كنده اي  در كوره  افسرده  جان  افكند

 چشم هايش  در  سياهي  هاي  كومه  جست و جو  مي كرد

 زير  لب  آهسته  با خود گفتگو مي كرد

 

  زندگي  را شعله  بايد  برفروزنده

  شعله ها  را هيمه سوزنده

 جنگلي  هستي  تو  اي انسان

  جنگلي  روييده  آزاده

  بي دريغ  افكنده  روي   كوهها دامن

 آشيان ها  بر سر انگشتان  تو  جاويد

  چشم ها  در سايبان هاي  تو جوشنده

 آفتاب  و  باد  و باران  بر سرت  افشان

  جان  تو  خدمتگر  آتش 

  سر بلند  و سبز  باش اي  جنگل  انسان

 

زندگاني  شعله  مي خواهد  صدا  سر  داد عمو  نوروز

 شعله ها  را  هيمه  بايد  روشني  افروز

 

  كودكانم  داستان  ما  ز آرش  بود

 او به جان  خدمتگزار  باغ آتش  بود

 

  روزگاري  بود

 روزگار تلخ و تاري  بود

بخت   ما چون  روي  بدخواهان  ما  تيره

  دشمنان  بر جان  ما چيره

  شهر سيلي  خورده  هذيان  داشت

 بر زبان  بس  داستانهاي  پريشان  داشت

 

  زندگي  سرد و سيه  چون سنگ

 روز  بدنامي ، روزگار  ننگ

  غيرت  اندر  بندهاي  بندگي  پيچان

 عشق  در بيماري دلمردگي  بيجان

 فصل ها  فصل زمستان  شد

 صحنه گلگشت  ها  گم شد 

 نشستن  در شبستان  شد

در شبستان هاي  خاموشي

 مي تراويد  از گل  انديشه ها  عطر فراموشي

 ترس  بود  و  بالهاي  مرگ

  كس  نمي جنبيد  چون  بر  شاخه  برگ از برگ

 

  سنگر  آزادگان  خاموش

  خيمه گاه دشمنان  پر جوش

  مرزهاي  ملك

  همچو  سر حدات  دامنگستر  انديشه  بي سامان

 برجهاي  شهر

  همچو  باروهاي  دل بشكسته  و  ويران

 

  دشمنان  بگذشته  از سر حد  و از بارو

  هيچ سينه كينه اي در بر نمي اندوخت

  هيچ دل مهري نمي ورزيد

  هيچ كس  دستي  به سوي  كس  نمي آورد

  هيچ كس  در روي  ديگر كس  نمي خنديد

 

باغهاي  آرزو بي برگ

 آسمان  اشك ها  پر بار

گرم رو  آزادگان دربند

  روسپي  نامردمان  بر كار

 

  انجمن ها كرد دشمن

  رايزن ها  گرد  هم آورد  دشمن

  تا به  تدبيري  كه در ناپاك  دل دارند

 هم به دست  ما شكست  ما بر انديشند

  نازك  انديشانشان  بي شرم

  كه مباداشان  دگر روزبهي  در چشم

 يافتند  آخر فسوني  را كه مي جستند

 

  چشم ها با  وحشتي  در چشمخانه  هر طرف  را جست و جو مي كرد

  وين خبر  را هر  دهاني  زير گوشي  بازگو  مي كرد:

 

 آخرين فرمان، آخرين  تحقير

  مرز  را پرواز  تيري  مي دهد سامان

   گر به نزديكي  فرود  آيد

  خانه هامان  تنگ

 آرزومان  كور

 ور بپرد  دور

تا كجا ؟  تا چند ؟

آه  كو بازوي  پولادين  و  كو  سر پنجه ايمان ؟

 

  هر دهاني  اين خبر را  بازگو  مي كرد

  چشم ها  بي گفت و گويي  هر طرف  را  جست و جو  مي كرد

 

پير مرد اندوهگين  دستي  به  ديگر دست  مي ساييد

  از ميان  دره هاي دور گرگي  خسته  مي ناليد

  برف  روي  برف  مي باريد

 باد  بالش  را به پشت  شيشه مي ماليد

صبح  مي آمد

 پير مرد  آرام كرد آغاز:

 

  پيش  روي  لشكر  دشمن  سپاه دوست  دشت نه دريايي از سرباز

آسمان  الماس  اخترهاي  خود  را داده  بود  از دست

  بي نفس  مي شد  سياهي  دردهان  صبح

 باد پر  مي ريخت  روي دشت  باز دامن  البرز

 لشكر  ايرانيان  در اضطرابي  سخت درد آور

  دو دو  و سه سه  به پچ پچ  گرد يكديگر

 كودكان  بر بام

  دختران  بنشسته بر روزن

 مادران  غمگين كنار در

 

 كم كمك  در اوج  آمد  پچ پچ  خفته

 خلق  چون  بحري  بر آشفته

 به جوش  آمد

 خروشان شد

 به  موج  افتاد

  برش  بگرفت  وم ردي  چون صدف

 از سينه  بيرون داد:

 

 منم آرش!

 

  چنين  آغاز كرد  آن  مرد با دشمن

  منم  آرش  سپاهي  مردي آزاده

  به تنها  تير  تركش  آزمون تلختان  را

  اينك آماده

  مجوييدم  نسب

 فرزند  رنج  و كار

گريزان  چون شهاب  از شب

  چو  صبح  آماده ديدار

مبارك باد  آن جامه  كه اندر  رزم پوشندش

 گوارا باد  آن باده  كه  اندر  فتح  نوشندش

 شما را باده  و جامه

  گوارا  و مبارك باد

 دلم را  در ميان  دست  مي گيرم

 و  مي افشارمش  در چنگ

 دل اين جام  پر از كين  پر از  خون  را

 دل اين  بي تاب  خشم  آهنگ

  كه تا نوشم  به نام  فتحتان در بزم

 كه تا  بكوبم   به  جام  قلبتان  در رزم

 كه جام  كينه از سنگ  است

 به بزم  ما و  رزم ما   سبو  و سنگ   را جنگ  است

 

 در اين پيكار

 در اين كار

 دل خلقي  است  در مشتم

  اميد مردمي  خاموش  هم پشتم

 

  كمان كهكشان  در دست

 كمانداري  كمانگيرم

  شهاب  تيزرو  تيرم

  ستيغ  سر بلند  كوه  ماوايم

 به چشم  آفتاب  تازه رس جايم

 مرا  نور است  آتش پر

 مرا باد است فرمانبر

 

 و  ليكن  چاره را امروز  زور  و  پهلواني  نيست

 رهايي  با تن  پولاد  و نيروي جواني نيست

 

 در اين  ميدان

  بر اين  پيكان  هستي سوز سامان  ساز

  پري  از  جان  ببايد  تا فرو ننشيند  از پرواز

 

 پس  آنگه  سر به سوي  آسمان  بر كرد

 به آهنگي  دگر گفتار ديگر كرد

 

درود  اي واپسين صبح  اي سحر  بدرود

كه با آرش  ترا اين آخرين  ديدار  خواهد بود

  به صبح  راستين سوگند

 به پنهان  آفتاب  مهربار  پاك بين  سوگند

كه  آرش  جان خود  در تير خواهد كرد

  پس  آنگه بي درنگي  خواهدش  افكند

 زمين  مي داند  اين را  آسمان ها نيز

  كه تن  بي عيب و جان  پاك است

  نه نيرنگي  به كار من نه افسوني

  نه ترسي  در سرم  نه در دلم  باك است

 

  درنگ  آورد و  يك دم  شد  به لب  خاموش

نفس  در سينه هاي  بي تاب مي زد جوش

 

  ز پيشم  مرگ

 نقابي  سهمگين  بر چهره  مي آيد

 به هر گام  هراس  افكن

  مرا با ديده  خونبار  مي پايد

 به  بال  كركسان  گرد سرم  پرواز مي گيرد

 به راهم  مي نشيند  راه  مي بندد

به رويم  سرد  مي خندد

  به كوه  و دره  مي ريزد  طنين  زهرخندش  را

 و  بازش  باز مي گيرد

 

دلم  از مرگ بيزار است

 كه مرگ  اهرمن  خو آدمي خوار است

 

  ولي  آن  دم  كه ز اندوهان روان  زندگي تار است

 ولي  آن  دم  كه نيكي  و بدي  را  گاه  پيكاراست

 

  فرو رفتن  به  كام  مرگ شيرين است

 همان  بايسته  آزادگي  اين  است

 

 هزاران  چشم  گويا  و لب خاموش

 مرا  پيك  اميد  خويش مي داند

 هزاران  دست لرزان  و دل پر جوش

  گهي  مي گيردم  گه  پيش  مي راند

 

 پيش  مي آيم

  دل و جان  را به  زيور هاي  انساني  مي آرايم

  به نيرويي  كه دارد  زندگي  در چشم و  در  لبخند

  نقاب  از چهره  ترس آفرين  مرگ  خواهم  كند

 

نيايش را  دو زانو  بر زمين  بنهاد

  به سوي  قله ها  دستان  ز هم بگشاد:

 

 برآ اي آفتاب  اي  توشه  اميد

 برآ  اي خوشه   خورشيد

  تو جوشان  چشمه اي  من تشنه اي  بي تاب

برآ  سر ريز  كن  تا  جان شود سيراب

 

  چو پا در كام  مرگي  تند خو  دارم

  چو در دل جنگ  با اهريمني  پرخاش جو  دارم

 به موج  روشنايي  شست و شو خواهم

  ز گلبرگ  تو  اي  زرينه  گل  من  رنگ  و بو خواهم

 

 شما  اي قله هاي  سركش خاموش

 كه پيشاني  به تندرهاي  سهم انگيز  مي ساييد

  كه بر ايوان  شب داريد  چشم  انداز رويايي

 كه سيمين  پايه هاي  روز  زرين  را به  روي شانه مي كوبيد

  كه ابر ‌آتشين   را در پناه  خويش  مي گيريد

  غرور  و سربلندي  هم شما را باد

 

  امیدم  را برافرازيد

 چو پرچم ها كه از باد  سحرگاهان به سر داريد

 

 غرورم  را نگه داريد

 به سان  آن پلنگاني  كه  در كوه  و كمر داريد

 

 زمين  خاموش  بود و آسمان خاموش

 تو گويي  اين جهان  را بود  با گفتار  آرش  گوش

  به يال  كوه ها  لغزيد كم كم  پنجه  خورشيد

  هزاران  نيزه  زرين  به چشم آسمان  پاشيد

 

 نظر  افكند  آرش  سوي  شهر ، آرام

  كودكان  بر بام

  دختران   بنشسته  بر روزن

مادران  غمگين كنار  در

  مردها  در راه

 سرود  بي كلامي  با غمي  جانكاه

  ز  چشمان  بر همي  شد  با نسيم  صبحدم همراه

 

  كدامين نغمه  مي ريزد؟

 كدام  آهنگ   آيا مي تواند ساخت؟

  طنين  گام هاي  استواري  را كه سوي  نيستي  مردانه  مي رفتند ؟

 طنين  گامهايي را كه آگاهانه  مي رفتند ؟

 

 دشمنانش  در سكوتي  ريشخند آميز

راه وا كردند

 

 كودكان  از بامها  او را صدا كردند

 

  مادران  او را دعا  كردند

 

 پير مردان  چشم  گرداندند

 

 دختران  بفشرده  گردن بندها  در مشت

همره او  قدرت  عشق  و  وفا  كردند

 

 آرش اما همچنان  خاموش

 از شكاف  دامن  البرز  بالا  رفت

 وز پي  او

 پرده هاي  اشك  پي در پي  فرود  آمد

 

  بست  يك دم  چشم هايش  را عمو نوروز

  خنده  بر لب  غرقه در رويا

  كودكان  با ديدگان  خسته  و پي جو

  در شگفت  از پهلواني  ها

شعله هاي  كوره  در پرواز 

 باد غوغا

 

  شامگاهان

 راه جوياني  كه مي جستند  آرش  را به روي  قله ها  پي گير

 باز گرديدند

 بي نشان  از پيكر آرش

  با كمان  و  تركشي بي تير

 

 آري آري  جان  خود  در تير كرد  آرش

 كار  صد ها  صد هزاران  تيغه  شمشير  كرد آرش

 

 تير آرش  را سواراني  كه مي راندند بر  جيحون

به  ديگر  نيمروزي  از پي آن  روز

 نشسته بر تناور  ساق  گردويي  فرو ديدند

 و آنجا  را از آن پس

  مرز ايرانشهر و  توران  بازناميدند

 

 آفتاب

  درگريز  بي شتاب  خويش

  سالها  بر بام دنيا پاكشان سر زد

 

ماهتاب

 بي نصيب  از شبروي هايش همه خاموش

 در دل  هر كوي  و هر برزن

سر به هر ايوان  و هر در زد

 

 آفتاب  و ماه  را در گشت

سالها  بگذشت

 سالها  و باز

  در تمام  پهنه البرز

 وين  سراسر   قله مغموم  و خاموشي  كه مي بينيد

  وندرون   دره هاي  برف آلودي  كه مي دانيد

 رهگذرهايي  كه شب  در راه  مي مانند

 نام آرش  را پياپي  در دل كهسار  مي خوانند

 و نياز  خويش  مي خواهند

 با دهان  سنگهاي  كوه  آرش  مي دهد پاسخ

 مي كندشان  از فراز  و  از  نشيب  جاده ها  آگاه

  مي دهد  اميد

 مي نمايد  راه

 

 در برون  كلبه  مي بارد

 برف مي بارد  به  روي خار و  خارا سنگ

 كوه ها خاموش

  دره ها دلتنگ

  راهها  چشم انتظاري  كارواني  با صداي  زنگ

 كودكان  ديري است  در خوابند

 در خوابست  عمو نوروز

 مي گذارم  كنده اي  هيزم در آتشدان

 شعله  بالا  مي رود  پر سوز

 

*****

   که می داند؟ شاید یک روز تو باشی که کمان در دست می گیری و آسمان را نشانه می روی. آن روز، از آن بالا به ما زمینی ها نخند. ما به همین که هست راضی شدیم.

 همه، افسانه ی پروازت را شنیدیم

 اما در قافیه ی مردنِ پرنده ماندیم

 ترسیدیم

 مردیم

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 16:50 توسط | |

شعرها، از فرخى يزدى درباره وارستگى و آزادگى كه از ضروريات مبارزه آن روزها بود

غم نداشت
هرگز دلم براى كم و بيش غم نداشت
آرى نداشت غم كه غم بيش و كم نداشت
در دفتر زمانه فتد نامش از قلم
هر ملتى كه مردم صاحب قلم نداشت
در پيشگاه اهل خرد نيست محترم
هر كس كه فكر جامعه را محترم نداشت
با آنكه جيب و جام من از مال و مى تهيست
ما را فراغتى است كه جمشيد جم نداشت
انصاف و عدل داشت موافق بسى ولى
چون فرخى موافق ثابت قدم نداشت

نشانه ما
همين بس است ز آزادگى نشانه ما
كه زير بار فلك هم نرفته شانه ما
ز دست حادثه پامال شد به صدخوارى
هر آن سرى كه نشد خاك آستانه ما
ميان اين همه مرغان بسته پرماييم
كه داده جور تو بر باد آشيانه ما
هزار عقده چين را يك انقلاب گشود
ولى به چين دو زلفت شكست شانه ما
اگر ميان دو همسايه كشمكش نشود
رود به نام گرو، بى قباله خانه ما
به كنج دل ز غم دوست گنج ها داريم
تهى مباد از اين گنج ها خزانه ما
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 16:49 توسط | |

خستـــه ام


و اي كاش اين كلمه ميتوانست تمام احساسم را 

از ميان روزهائي كه مي آيند و نمي پايند

آغاز نشده ، مي ميرند

كاهلانه سپري مي شوند

بازگويد ...

اي كاش مي توانست مرا 

 از انديشيدن به بغض عفونت کرده اي که گويي براي شکستن 

 نيازمند فريــــادي ويــــرانگـــــر است ، خلاص كند ...


ســــرد م است 

 
و اي كاش اين كلمه مي توانست تمام نيــاز مرا 

به گرمائي كه از وجود تو سرچشمه ميگيرد

و من آن را ديوانه وار پيرامون خويش جست و جو ميكنم

به روشني بازنمايد ...


سرگــــردانم 

 
و مي دانم كه اين كلمه به تنهائي قادر به بازنمائي تمام شکستگي ام  

در انزواي مبهم فصلي كه بي گمان ، از روزهائي بسيار دور آغاز شده 

و مرا در خود و باخود به گودناي زماني دور و دراز مي برد و باز مي آورد نيست ...


دلـتنگــــم 


و تنها توئي كه ميداني دلتنـگـــي تنها كلمه اي است كه مي تواند به تنهائي 

سکوت مرگبار لحظه هايم را به دوش كشد  

آنرا به تو منتقل كند 

و مرا از بازگفتن بيشتر تيرگي هايم بي نيـــاز ...


مرا از خرد شدن ميان اين سرماي گزنده رها كن

به سرگرداني ام خاتمه بده

و گرماي مــا بودن را ، اگر ميتواني از من دريغ نكن ...

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 16:48 توسط | |


 

 

  صادق هدايت     ابتدای بوف کور

 

    در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته در انزوا می خورد و میتراشد.

    اين دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که اين دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پيش آمدهای نادر و عجيب بشمارند و اگر کسی بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقی بکنند - زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برايش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله افیون و مواد مخدره است- ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو ها موقت است و بجا ی تسکین پس از مدتی بر شدت درد میافزاید.

    آیا روزی به اسرار این اتفاقات ماوراء طبيعی ، این انعکاس سایهء روح که در حالت اغماء و برزخ بين خواب و بيداری جلوه می کند کسی پی خواهد برد؟

    من فقط بشرح یکی از این پیش آمدها می پردازم که برای خودم اتفاق افتاده و بقدری مرا تکان داده که هرگز فراموش نخواهم کرد و نشان شوم آن تا زنده ام، از روز ازل تا ابد تا آنجا که خارج از فهم و ادراک بشر است زندگی مرا زهرآلود خواهد کرد- زهرآلود نوشتم، ولی می خواستم بگویم  داغ آنرا هميشه با خودم داشته و خواهم داشت.

    من سعی خواهم کرد آنچه را که یادم هست، آنچه را که از ارتباط وقايع در نظرم مانده بنويسم، شايد بتوانم راجع بآن یک قضاوت کلی بکنم ؛ نه، فقط اطمینان حاصل بکنم و یا اصلا خودم بتوانم باور بکنم - چون برای  من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند- فقط میترسم که  فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم - زیرا در طی تجربیات زندگی باین مطلب برخوردم که چه ورطهء هولناکی میان من و دیگران وجود دارد و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است بايد افکار خودم را برای خودم نگهدارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم ، فقط برای اینست که خودم را به سایه ام معرفی کنم - سایه ای که روی ديوار خميده و  مثل اين است که هرچه می نویسم با اشتهای هر چه تمامتر می بلعد - برای اوست که می خواهم آزمايشی بکنم : ببینم شايد بتوانیم یکدیگر را بهتر بشناسيم. چون از زمانی که همهء روابط خودم را با ديگران بريده ام می خواهم خودم را بهتر بشناسم.

    افکار پوچ!- باشد، ولی از هر حقیقتی بیشتر مرا شکنجه می کند - آیا این مردمی که شبیه من هستند، که ظاهرا احتیاجات و هوا و هوس مرا دارند برای گول زدن من نیستند؟ آیا یک مشت سایه نیستند که فقط برای مسخره کردن و گول زدنمن بوجود آمده اند؟ آیا آنچه که حس می کنم، می بینم و می سنجم سرتاسر موهوم نیست که با حقیقت خیلی فرق دارد؟

    من فقط برای سایهء خودم می نویسم که جلو چراغ به دیوار افتاده است، باید خودم را بهش معرفی بکنم

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 16:46 توسط | |

اعتــراض

به بودن  و حضور نداشتن

 

اعتراض

به انتخاب دل و سكوت عقل

 

اعتراض

به دلواپسي هاي مكرر

 

به سرود آفرينش 

             كه تلخ ترين سرود است

 

اعتراض

به دم 

بدون بازدم

 

اعتراض

به بادبادكي كه دست نخورده می پوسد

 

اعتراض به من

بدون ما 

 

اعتراض

به نيـــاز

به خواب هاي بي تعبير

به باد افسار گسيخته

به آب گل شده

به لب گشودن و حرف نزدن

 

اعتراض

به فريــاد

كه ميسوزاند گلوي بي گناهم را

 

اعتراض

به هزاران اعتراض ديگر

 

روزني بر نيم نگاه خستهء خورشيــــد بگشای

ايستاده ام

آنجا كه مه می پيچد بر اندام آفتــــــاب

از اندوه و درد

و ذهن ساكت می شود

 

ره ا ی م 

ك

ن

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 16:45 توسط | |

 

آزادی     احمد شاملو  دفترابراهیم درآتش

 Ahmad Shamlou

تمامی الفاظ جهان را در اختیار داشتیم و

آن نگفتیم

        که به کار آید،

                      چراکه تنها یک سخن،

                      یک سخن در میانه نبود:

 

                                               - آزادی!

ما نگفتیم

       تو تصویرش کن!

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 16:44 توسط | |

زمانی مرگ را برای زندگی بر گزیده بودم ؛بی هر ایمانی ، بی هر امیدی . در هیچ گوشه ای امکانی برای تنفس کردن نبود ، از هیچ روزنه ای نوری نمی تابید ،از هیچ دستی گرمایی به دستم نمی رسید و هیچ دری و پنجره ای را گشوده به سوی خود نمی دیدم .مرگ برایم بهترین راه بود ، خاک گرمترین امکان برای خفتن و تاریکی مطلق ، بهترین جا برای دیدن .نمی دانم چه شد که نشد. و بعد به هزار دلیل احمقانه پذیرفتم که باید خود را بر خاک کشید و خود را ادامه داد .خود را با هر بهانه ای به دست فراموشی می سپردم و از هر طریق سعی می کردم واقعیتهای زجر آور بیرون را نبینم .خود را همچون جسدی بر دوش می کشیدم .من بودم و میلی بزرگ به دوست داشتن که آن را میان هزار آدم کوچک و هزار دنیای کوچک تقسیم کرده بودم .انسان موجودی غریبی است !وقتی می خواهد خود را به تمامی به یک  تن وا گذار کند ، کم می آورد ، وقتی می خوا هد خود را به هزار تن وگذار کند ، هنوز بسیاری از گوشه هایش خالی می ماند .این تفاوت عشق است با دوست داشتن . تفاوت عشق است و دوستی و تفاوت معشوق است با دوست ..

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 16:42 توسط | |

ساکت گریستن در اتاقی خالی از هجوم رویاهای بی پروا

ساکت رفتن در جاده ای خالی از هیاهوی مردمی که نقابهایشان

آرام می گویند:سلام

ساکت و بی صدا در انتهای دریاچه ای غرق شدن

ساکت اما پر از امید های موهوم

پر از صداهای گنگ و نامفهوم..........

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 16:41 توسط | |


Design By : Night Skin