امروز در گذرگاه عاطفه دیگر صدایی آشنا نخواهی شنید! تو درگیری و همه نیز درگیرند! می توانی کنکاش کنی در نگارخانه ی دلهای پاک، در برودت دستان تکیده از انتظار، جز چند خاطره ی غبار گرفته از حس های مهربان گذشته و یک دنیا سکوت از تحسر حرف های بر زبان نیامده چیزی نمی یابی! امروز، قلب های پاک در اسارتند! امروز حتی گل ها هم از وحشت لگد کوب شدن، دق می کنند، می پلاسند!! تو گویی همگان در بیهودگی خفته اند! خانه خموش است! انگار زندگی در انتظار بودن مرده. صدای تیک تاک ثانیه های بی بازگشت روحم را می آزارد، اینجا، تا چشم کار می کند غم است و اضطراب! در چشم های من، در آئینه،حتی در شکست پی در پی نوک های ناماندگار همین قلم، که در راه نگارش انتظار، عاقبت حرام می شوند. لحظاتِ دلتنگ... دل دل ِ چشمهاي ِ پر از غُبار... تيله هايي شكسته كه مي گريند... مي گريند... مي گريند... گريستن آسمان... كه وقتي او مي گريد تو هم مي گريي و هيچ كس نمي داند كه ديدگان تو نيز چون دالانهاي غمور آسمان سخت عاصي هستند و با غمي از مستأصل ماندن مي گريند! سخت مي گريند... سهراب مي خوانم و رودخانه اي جاري مي شود از ديدگانم.. و سايه هايي از دور... مثل تنهائي آب... مثل آواز خدا مي بينم... سهراب مي خوانم و كاش مي شد بگويم كه تنهايي من چقدر قـَد مي كشد وقتي كه سهراب مي خوانم... امّا ياد من مي ماند شايد كه تنها هستم و هر لحظه ماه بالاي سر ِ تنهائيست... ماه بالاي سر ِ تنهائيست! حافظ مي خوانم و از غم آزاد است چقدر دلم! حافظ مي خوانم و انگار بي نهايت باره عاشقم... آسايشي مستولي مي شود بر نگاهم آندم كه تفسير مي كند آسايش دو گيتي را در دو كلام، دو ستاره، دو گيلاس، دو حرف ... كه با دوستان مروّت پيشه كن و با دشمنان سخت مدارا كن... سخت مُدارا مي كنم... وحشي بافقي را باز مي كنم اما شرح پريشاني من كه گوش كردن ندارد! شايد من عاشق باشم ولي آنچه تو مي خواني از شرح پريشاني او در آن كتاب قطور بي شك در ذهنت يادآور فرهاد و شيرين است... ايكاش مي شد ديگران چون من، من ِ خود را شيرين مي ديدند و خورشيد را فرهاد و ماهي را فرهاد و سنگ را فرهاد و عطر شب بوهاي مست را فرهاد... كاش عشق اينهمه به تنزّل كشيده نمي شد... ايكاش محبّت ها را اينقدر بزرگ نمي كشتند! اينقدر بزرگ... در دنياي حقير ما آدمك ها، معصومانه ترين لبخند ها، بي گناه ترين نگاه هايي كه در كُنج دلت مي شكفد، مهرآميزترين رفتارهايي كه از چهره ات مي بارد... همه و همه در بدترين قالب تعبير مي گردند. دوست دارم آنقدر مهربان باشم تا بميرم از اين حسّ مهرباني، تا از حسّ لطيف دوست داشتن چون شكوفه بهاري بشكفم، چون يك برگ طلائي پائيزي رسيده بشوم، زندگي كنم با حسّ دوست داشتن! آنقدر كه بميرم و دوباره زنده بشوم و باز بميرم و باز... دوست دارم... مي خواهم كه دوست بدارم... دوست دارم و مي خواهم كه همه را دوست بدارم! بي آنكه تعبيرِ ديگري داشته باشد اين حسّ آسماني.. كاش مي شد دلها براي هم بي قرار شوند. آنقدر بي قرار كه حسّ صادق يك كلام بي ريا را به وضوح ديد از نگاه آدميان. ايكاش مي شد دست همه را گرفت! بي ريا، صميمانه نوازش داد، ايكاش مي شد دستي را با مهر فشرد بي آنكه تعبيري شيطاني در اذهان شكل گيرد در ذهن شخصي شكل گيرد... بي آنكه... كاش مي شد پروانه هاي زندگي را كه مي شناسي بي هيچ ترسي گل لبخند هديه دهي به آنان، تا خانه ي دلت پر از شاپرك شود! كاش مي شد فراسوي پنجره هاي نگاه هر فرد را كه مي گرفتم به عرش مي رسيدم به مهتاب... كاش مي شد به جاي نگاه بد، به جاي حسّ بد، به جاي سوء تعبير... تنها يك جرعه نور نوشيد از سبوي نگاهي! تنها يك جرعه نور! تنها يك دريچه آزادي! تنها يك دانه مرواريدِ خالص و درخشان ستاره چيد از آن نگاه، از نوع ستاره هاي قشنگ آسمان، ستاره هاي عاشق آسمان... ايكاش نمي گفتم ايكاش... چقدر من خسته ام و دلتنگ.
اندکی بدی در نهاد تو
اندکی بدی در نهاد من
اندکی بدی در نهاد ما...
و لعنت جاودانه بر تبار انسان فرود می آید!