تبليغاتX
زمزمه های فیروزه ای




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


زمزمه های فیروزه ای

با نگاهم بدرقه ات می کنم چه مسیح وار دور می شوی

 
images/20061005/11.jpg
 
 

 

 

پیکر زنده یاد عمران صلاحی در میان دست های یاران و دوستدارانش از خانه هنرمندان به خانه ابدی تشییع شد.
در مراسمی که ساعت 9 صبح امروز در مقابل خانه هنرمندان ایران برگزار شد، شاعران، نویسندگان و دوستداران عمران صلاحی حضور بهم رسانده و پیکر شاعر از دست رفته را ناباورانه و گریان به سمت قطعه هنرمندان بهشت زهرا تشییع کردند.
آنچه در روز گذشته در میان آشنایان و نزدیکانی که در بیمارستان توس حاضر بودند و نیز در بین جمعیتی که صبح امروز به قصد وداع با رفیق و عزیز سفر کرده آمده بودند، مشهود بود موج ناباوری و حیرت از مرگ عمران صلاحی بود. گویی که هیچکس مرگ او را باور نداشت و همین بهت و حیرت ، آداب وداع را دشوار می کرد.
یکی از بستگان عمران می گفت : نگاه عمران به دنیا آن قدر متفاوت بود که جز شیرین طبعی و شوخی و طنز چیزی در او نمی دیدیم. هیچگاه او را عصبی و پرخاشگر ندیدم و همین جنس نگاه بود که موجب می شد دنیا را جور دیگر ببیند و توصیف کند و حالا هم مرگش برای ما دیرباور باشد.
پرویز صلاحی - برادر مرحوم عمران - که لحظه ای مبهوت و دمی دیگر گریان بود نیز بر همین اعتقاد بود : باورم نمی شود که عمران دیگر نیست. یعنی واقعا نیست؟ فکر می کنم هنوز دارد با ما شوخی می کند. بله، او همه ما را به بازی گرفته است. عمران اکنون جایی همین جاهاست و دارد می خندد.
اسدالله امرایی حسرت از دست دادن این دوست را نجوا می کرد : چه مدت بیمار بود؟ از چه زمان؟ چرا سلامتی اش را جدی نگرفت؟ چرا هیچ وقت به فکر معالجه و درمان دردهای جسم مان نیستیم؟
و شعر عمران صلاحی در گوش ها طنین می اندازد: مرگ از پنجره بسته به من می نگرد... زندگی از دم در، قصد رفتن دارد...روحم از سقف گذر خواهد کرد...
هنرمندان، شاعران، بازیگران، نویسندگان، دانشجویان و مردم گذرنده یک به یک می آیند و می ایستند و چشم به صورت درشت شده عمران صلاحی در بالای پله ها می اندازند.
در اين مراسم محمود دولت آبادی در سوگ صلاحي گفت : چه بگویم و چگونه بسرایم درباره انسانی، مردی که هیچ به مرگ نمی مانست؛ انسانی به قامت و پیراسته در عین سادگی. سادگی ای که نیک برازنده او بود با آن چهره زیبا و سرشته به لبخندی انگار ازلی. چه بگویم چون غافلگیر نیستی و نیست شدن می شویم در عین ناباوری... نه، عمران صلاحی هیچ به مرگ نمی مانست.
دولت آبادی گفت : او خود زندگی بود. درخشان و دل زنده.
.. چه بی مهر شده است این زندگانی غمبار ما و این آژنگ های نشسته بر پیشانی آدمیان که انگار به عادت سخت و سمج در آمده است که انگار حس شوخی و شاد زیستن - آنگونه که عمران - رفتاری نابهنجار می نماید. در این هنجار، آری عمران انسانی متفاوت بود...
روایتگر " جای خالی سلوچ " ادامه داد: عمران در یادها سفر خواهد داشت چنانکه سفر داشت و بود مثل آبی که گذر می کرد از کنار صخره هایی، خارهایی و... و نرم و متواضع می رفت تا نداند که چنین غافلگیر خواهد کرد ما را، شما را، همه را، آن زلالی بی دریغ که از چشمه ای شیرین آغاز شده بود و نه از اشک هایی چنین شور و شور شور.
جنازه بر سر دست ها می رود توی خودروی نقره ای رنگ. خودرو جمعیت را کنار می زند و عمران از نظرها ناپدید می شود.
عمران و خنده با هم می روند. اتوبوس ها پر می شود و بهشت زهرا به روی میهمان تازه آغوش می گشاید. جای عمران صلاحی را حیرت و آه و افسوس نخواهد گرفت.


نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 13:24 توسط | |

 
 
images/20060906/life.jpg
 
جام جم آنلاين: زندگی ، موهبتی است که آدمی به واسطه آن ، بودن را تجربه می کند. تجربه ای توام با خوشی ها و ناخوشی ها ، شادکامی ها و ناکامی ها و آدمی ، آن را با همه ویژگی هایش پذیرفته عزیزش می دارد.
انسان می داند زندگی ، فرصتی موقت و محکوم به زوال است اما از اینکه آن را تجربه می کند خرسند است و تمایل دارد حتی الامکان از لحظاتش بهره ببرد.
بر همین اساس هر آنچه در توان دارد بکار می گیرد تا آن را دلنشین تر سپری کند. او سال ها می آموزد ، آزمون و خطا کرده ، تجربه کسب می کند ، شکست می خورد ، پیروز می شود ، به استقبال شادی ها می رود ، در برابر ناکامی ها صبر پیشه می کند ، می خندد ، می گرید ، سکوت می کند و سخن می گوید ، و به این ترتیب زندگی می کند.
گاه ، دلتنگی ، بغضی را در گلویش می نشاند و گاه اشک شوق ، لبخند چشمانش را فاش می سازد. او می آموزد به هنگام حزن ، صبر پیشه کند و در وقت سرور ، سپاسگزار باشد.
او می داند آنچه بربوم زندگی حک شده نقش حیات است ، که الوانی خیال انگیز شکوه آن را دو چندان کرده است.
و شما نیز اینگونه اید ! قلمی به دست گرفته و نقش می زنید. هر از گاهی قلم را به رنگی آمیخته ، اثری بر بوم زندگی برجای می گذارید.
شاید خود ، آن را می ستایید اما نگاه تمجید آمیز دیگران نیز شادی غریبی را در دلتان بر می انگیزد.
و دیگران ؛ آنان نیز بومی در پیش رو و قلمی در دست دارند تا تجربه حیات را ترسیم کنند. همه می خواهند حرفی بزنند ، نقشی بیافرینند ، اثری بر جای نهند.
پس ، آغاز می کنند. از یک نقطه شروع ، در انتظار مسیری سبز ، به امید پایانی پر ثمر ، و اینگونه راه زندگی را می یابند.
راهی که آبی آب ، هموارش نموده ؛ سبزی برگ ، حیاتش بخشیده ؛ و سرخی گل ، بر چهره اش رنگ عشق زده است.
شاید نتوان بهترین واژه را برای وصف این موهبت باشکوه یافت اما می توان گفت :

زندگی ، بهانه ای برای آمدن است
زندگی ، فرصتی برای بودن است
زندگی زمانی برای سلام گفتن است
زندگی مجالی برای آموختن است
زندگی وقتی برای عشق ورزیدن است
زندگی گاه با هم بودن است
زندگی دمی برای شاد بودن است
زندگی ، با زمانه ساختن است
زندگی ، امید وصل و یافتن است
زندگی شرح شوق دیدن است
زندگی وقت با سکوت گفتن است
زندگی ، این است...



 

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 13:22 توسط | |

 
images/20061005/ezatt.jpg
 
«جايزه يونسکو متعلق به فرهنگ و هنر ايران است و آن را به تمام جوانان کشور تقديم مي کنم».
عزت الله انتظامي ، بازيگر پيشکسوت سينماي ايران پس از بازگشت از مراسمي که در کشور فرانسه براي اهداي جايزه به وي برگزار شده بود ، با اعلام اين مطلب گفت ، جوايزي که از طرف يونسکو به وي اهدا شده ، متعلق به فرهنگ و هنر ايران است و اين جوايز را به تمام جوانان کشور تقديم مي کند. وي که در ميان استقبال گروهي از هنرمندان پيشکسوت تئاتر ، تلويزيون و سينما و مردم علاقه مند سخن مي گفت ، تاکيد کرد: فکر مي کنم جوانها بايد تشخيص دهند که رسيدن به مقام بالاي هنري ساده نيست. فقط کافي است سرگذشت ما را ببينند که از کجا آمده ايم و به کجا رسيديم. اين سرگذشت مي تواند براي ترغيب و تشويق مردم کافي باشد. به گزارش روابط عمومي خانه تئاتر ، در مراسم استقبال از انتظامي ، ايرج راد ، بهزاد فراهاني ، سهراب سليمي ، حميد مظفري ، جواد اعرابي ، محمد ساربان ، الهام پاوه نژاد ، افسانه ماهيان و جمع ديگري از نمايندگان صنوف خانه تئاتر و هنرمندان تئاتر کشور به همراه چند تن از مسوولان معاونت هنري وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي حضور داشتند.

تجليل از عزت الله انتظامي در راديو گفتگو

راديو گفتگو نيز در ويژه برنامه زنده گفتگوي روز از اين هنرمند تقدير مي کند. در اين برنامه که روز جمعه ساعت 18:30 از شبکه گفتگو بر روي موج اف.ام رديف 103.9 مگاهرتز به صورت زنده پخش مي شود ، چهره هايي همچون ايرج راد ، حميد سمندريان ، محمدعلي کشاورز ، قطب الدين صادقي ، علي رفيعي ، بهزاد فراهاني ، رضا ميرکريمي ، سعيد راد ، مهدي هاشمي ، گلاب آدينه ، جعفر والي زاده ، محمد رضا فروتن و جمعي ديگر از هنرمنداني که با اين بازيگر همکاري داشته اند ، حضور خواهند داشت.
عزت الله ضرغامي رئيس سازمان صدا و سيما ، حسن خجسته معاون صداي رسانه ملي و مهندس محمديان رئيس راديو گفتگو نيز در اين بر نامه حضور خواهند داشت.
اين برنامه چند ساعته به سردبيري نادر برهاني و مهرداد حجتي پخش مي شود. گفتني است مراسم تجليل از عزت الله انتظامي روز 6 مهر امسال در مقر دائمي يونسکو و همزمان با هفته فرهنگ هاي خارجي در پاريس برگزار شد.
 
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 13:17 توسط | |

امروز در گذرگاه عاطفه دیگر صدایی آشنا نخواهی شنید! تو درگیری و همه نیز درگیرند! می توانی کنکاش کنی در نگارخانه ی دلهای پاک، در برودت دستان تکیده از انتظار، جز چند خاطره ی غبار گرفته از حس های مهربان گذشته و یک دنیا سکوت از تحسر حرف های بر زبان نیامده چیزی نمی یابی! امروز، قلب های پاک در اسارتند! امروز حتی گل ها هم از وحشت لگد کوب شدن، دق می کنند، می پلاسند!! تو گویی همگان در بیهودگی خفته اند! خانه خموش است! انگار زندگی در انتظار بودن مرده. صدای تیک تاک ثانیه های بی بازگشت روحم را می آزارد، اینجا، تا چشم کار می کند غم است و اضطراب! در چشم های من، در آئینه،حتی در شکست پی در پی نوک های ناماندگار همین قلم، که در راه نگارش انتظار، عاقبت حرام می شوند. لحظاتِ دلتنگ... دل دل ِ چشمهاي ِ پر از غُبار... تيله هايي شكسته كه مي گريند... مي گريند... مي گريند... گريستن آسمان... كه وقتي او مي گريد تو هم مي گريي و هيچ كس نمي داند كه ديدگان تو نيز چون دالانهاي غمور آسمان سخت عاصي هستند و با غمي از مستأصل ماندن مي گريند! سخت مي گريند... سهراب مي خوانم و رودخانه اي جاري مي شود از ديدگانم.. و سايه هايي از دور... مثل تنهائي آب... مثل آواز خدا مي بينم... سهراب مي خوانم و كاش مي شد بگويم كه تنهايي من چقدر قـَد مي كشد وقتي كه سهراب مي خوانم... امّا ياد من مي ماند شايد كه تنها هستم و هر لحظه ماه بالاي سر ِ تنهائيست... ماه بالاي سر ِ تنهائيست! حافظ مي خوانم و از غم آزاد است چقدر دلم! حافظ مي خوانم و انگار بي نهايت باره عاشقم... آسايشي مستولي مي شود بر نگاهم آندم كه تفسير مي كند آسايش دو گيتي را در دو كلام، دو ستاره، دو گيلاس، دو حرف ... كه با دوستان مروّت پيشه كن و با دشمنان سخت مدارا كن... سخت مُدارا مي كنم... وحشي بافقي را باز مي كنم اما شرح پريشاني من كه گوش كردن ندارد! شايد من عاشق باشم ولي آنچه تو مي خواني از شرح پريشاني او در آن كتاب قطور بي شك در ذهنت يادآور فرهاد و شيرين است... ايكاش مي شد ديگران چون من، من ِ خود را شيرين مي ديدند و خورشيد را فرهاد و ماهي را فرهاد و سنگ را فرهاد و عطر شب بوهاي مست را فرهاد... كاش عشق اينهمه به تنزّل كشيده نمي شد... ايكاش محبّت ها را اينقدر بزرگ نمي كشتند! اينقدر بزرگ... در دنياي حقير ما آدمك ها، معصومانه ترين لبخند ها، بي گناه ترين نگاه هايي كه در كُنج دلت مي شكفد، مهرآميزترين رفتارهايي كه از چهره ات مي بارد... همه و همه در بدترين قالب تعبير مي گردند. دوست دارم آنقدر مهربان باشم تا بميرم از اين حسّ مهرباني، تا از حسّ لطيف دوست داشتن چون شكوفه بهاري بشكفم، چون يك برگ طلائي پائيزي رسيده بشوم، زندگي كنم با حسّ دوست داشتن! آنقدر كه بميرم و دوباره زنده بشوم و باز بميرم و باز... دوست دارم... مي خواهم كه دوست بدارم... دوست دارم و مي خواهم كه همه را دوست بدارم! بي آنكه تعبيرِ ديگري داشته باشد اين حسّ آسماني.. كاش مي شد دلها براي هم بي قرار شوند. آنقدر بي قرار كه حسّ صادق يك كلام بي ريا را به وضوح ديد از نگاه آدميان. ايكاش مي شد دست همه را گرفت! بي ريا، صميمانه نوازش داد، ايكاش مي شد دستي را با مهر فشرد بي آنكه تعبيري شيطاني در اذهان شكل گيرد در ذهن شخصي شكل گيرد... بي آنكه... كاش مي شد پروانه هاي زندگي را كه مي شناسي بي هيچ ترسي گل لبخند هديه دهي به آنان، تا خانه ي دلت پر از شاپرك شود! كاش مي شد فراسوي پنجره هاي نگاه هر فرد را كه مي گرفتم به عرش مي رسيدم به مهتاب... كاش مي شد به جاي نگاه بد، به جاي حسّ بد، به جاي سوء تعبير... تنها يك جرعه نور نوشيد از سبوي نگاهي! تنها يك جرعه نور! تنها يك دريچه آزادي! تنها يك دانه مرواريدِ خالص و درخشان ستاره چيد از آن نگاه، از نوع ستاره هاي قشنگ آسمان، ستاره هاي عاشق آسمان... ايكاش نمي گفتم ايكاش... چقدر من خسته ام و دلتنگ.
اندکی بدی در نهاد تو
اندکی بدی در نهاد من
اندکی بدی در نهاد ما...
و لعنت جاودانه بر تبار انسان فرود می آید!

نوشته شده در یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 9:4 توسط | |


Design By : Night Skin