تبليغاتX
زمزمه های فیروزه ای




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


زمزمه های فیروزه ای

با نگاهم بدرقه ات می کنم چه مسیح وار دور می شوی

هذیان یک شب بارانی

لحظاتی هست که باید خیلی از احساس ها و خاطره ها را بگذاری و بروی.حمل اینهمه خاطره و احساس تنها بار تو را سنگین می کند.و اگر کسی را آنقدر دوست بداری که رفتن یادت برود؛ باید بدانی که روزی تنها خواهی ماند.تو زندگی یک سری قواعد هست که باید یاد بگیری تا در سایه زهرخند گذر دیگران نشکنی.بخوای یا نخوای باید بازی کنی. مهم نیست چطوری بازی کنی مهم اینه که نبازی؛ چون اگر باختی می بینی که زندگی ارزش باختن نداره. ارزش باور داشتن نداره. ارزش ...........هر چه بیشتر بگذره بیشتر می فهمی که برای فهمیدن تو کسی وقت نداره .
دو تا انتخاب داری: با همه باشی و با هیچکس نباشی و یا برای با یکی همه گونه بودن آنقدر تنها بمانی که حتی صدای بارونم تنهاییتو پر نکنه.توی دنیای سیاه و سفید نمی تونی قرمز باشی؛ یا سبز یا زرد یا حتی آبی.اما می تونی بی رنگ باشی. محو باشی. میتونی اصلا نباشی. مثل خیلی از اونایی که نیستند. اونایی که تو خیابان کنار تو می ایستند؛ با تو سوار اتوبوس می شوند؛ با دوستانشان می خندند. اما نیستند. تصمیم گرفتند نباشند. به همین سادگی

و تو بین اینهمه بی تفاوتی له می شی .............
.....

نوشته شده در جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 15:55 توسط | |

فريادی و ديگر هيچ

 فريادی و ديگر هيچ.

چرا که اميد آنچنان توانا نيست

که پا سر ياس بتواند نهاد.

 

بر بستر سبزه ها خفته ايم

با يقين سنگ

بر بستر سبزه ها با عشق پيوند نهاده ايم

و با اميدی بی شکست

از بستر سبزه ها

با عشقی به يقين سنگ برخاسته ايم

 

اما ياس آنچنان تواناست

که بسترها و سنگ ها زمزمه ئی بيش نيست!

فريادی

و ديگر

هيچ.

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 14:17 توسط | |

امروز يک عالمه نوشته زيبا خواندم. نوشته هايی که تو خودتو توش پيدا می کنی و يا شايدم گم.

امروز کلی آدم ديدم که حرف های زيبا می زدند. حرف هايی که وقتی بهش فکر می کنی احساس می کنی تازه داری می فهمی.

خيلی هارو ديدم که افکار زيبايی داشتند. آنقدر زيبا که در برابرشان احساس بی چيزی می کردی.

اما نفهميدم با افکار زيبا؛ حرف های زيبا و يا نوشته های زيبا می توان زندگی زيبايی هم داشت؟

نوشته شده در جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 14:12 توسط | |

"آلبر کامو" در 7 نوامبر 1913 در دهکده‌ی مون‌دوی واقع در الجزایر زاده شد. پدرش فرانسوی‌تبار بود و مادرش اسپانیایی. کامو، یک‌سال بیش‌تر نداشت که پدرش را از دست داد و مادرش به همراه او و برادر دیگرش به شهر الجزایر (پایتخت الجزایر) آمد و زندگی دو پسرش را با کار در مشاغل دون‌مایه می‌گرداند و کودکی و نوجوانی کامو، در فقر و تهیدستی گذشت.
از معروف‌ترین آثار کامو می‌توان "بیگانه"، "طاعون"، "افسانه‌ی سیزیف"، " کالیگولا" و "سقوط" را نام برد. کامو، در سال 1957 که چهل و چهار سال بیش‌تر نداشت، جایزه‌ی نوبل ادبیات را کسب کرد و در ژانویه‌ی 1960 در حالی که سرگرم نوشتن رمانی به نام "مرد اول" بود در یک سانحه‌ی رانندگی کشته شد.

و اما بیگانه...
"بیگانه" به‌نوعی اولین اثر کامو بود که در سال 1942 به چاپ رسید و در اندک زمانی برای نویسنده‌ی جوانش نام و آوازه‌ به همراه آورد.
کامو در این اثر نسبتن کوتاه، به سرگذشت مرد جوانی به نام "مورسو" می‌پردازد که با خود و دنیای اطراف خود "بیگانه" است و همین بیگانگی او را تا پای مرگ می‌کشاند.
مورسو، دروغ‌گفتن را بلد نیست و به قول خود کامو " در بازی همگانی شرکت نمی‌کند". او عادت ندارد که ماسک روی صورت بگذارد و چون دیگران نقش بازی کند؛ به‌همین‌خاطر برای مرگ مادرش قطره‌ای اشک نمی‌ریزد و حتی حاضر نمی‌شود که از قتلی که مرتکب شده ابراز پشیمانی کند و همین مساله باعث می‌شود که او به مرگ محکوم شود.
رمان آغازی ضربه‌زننده دارد:
"امروز مامان مرد. شاید هم دیروز، نمی‌دانم. تلگرامی از آسایشگاه سالمندان به دستم رسید: «مادر درگذشت؛ خاکسپاری فردا. احترامات فائقه». این معنایی ندارد. شاید دیروز بود."
آسایشگاه سالمندان در مارنگو، در هشتاد کیلومتری الجزایر است و مورسو سه سال است که مادرش را به این بهانه که نیاز به پرستار دارد و او خرج کافی برای سرپرستی از او ندارد، به آن‌جا برده و یک‌سالی می‌شود که حتی به ملاقات او هم نرفته، زیرا: "رفتن به آن‌جا یک‌شنبه‌ام را ازم می‌گرفت. تازه اگر زحمت رفتن به ایستگاه اتوبوس و بلیط‌گرفتن و دو ساعت در راه بودن را حساب نکنم".
مورسو، با اکراه تمام برای انجام مراسم کفن و دفن راهی آسایشگاه می‌شود و حتی درخواست نمی‌کند که چهره‌ی مادر را برای آخرین‌بار ببیند و در طول مراسم مرده‌پایی و خاک‌سپاری خونسرد و آرام است و همین خونسردی در انتها کار دستش می‌دهد.
کامو درباره‌ی "بیگانه" می‌گوید: "در جامعه‌ی ما هر آدمی که در سر خاک‌سپاری مادرش نگرید، خودش را در معرض این خطر قرار می‌آورد که محکوم به مرگ شود."
مورسو، همان‌طور که کامو می‌گوید انسانی "وازده" نیست. او انسانی است که تن به قواعد عمومی نمی‌دهد و احساسش را پنهان نمی‌کند. "مورسو" به‌واقع یک انسان راست‌گو است و همین‌گونه است که وقتی از مرگ مادرش غمگین نمی‌شود، بیهوده سعی نمی‌کند که خود را متاسف نشان بدهد و در جایی دیگر در پاسخ به دوست‌دخترش "ماری" که از مورسو می‌پرسد آیا او را دوست دارد، پاسخ می‌دهد که "نه"!
"مورسو" پس از بازگشت به خانه‌اش، برای آبتنی کردن به ساحل می‌رود و در آن‌جا "ماری" را می‌بیند که سابقن منشی شرکت آن‌ها بوده و هم‌دیگر را دوست داشته‌اند. مورسو و ماری، بعد از شنا به سینما می‌روند و یک فیلم کمدی می‌بینند و بعد از آن به خانه‌ی مورسو بازمی‌گردند و شب را با هم سپری می‌کنند.
جزئیات این وقایع که درست یک روز بعد از مرگ مادر مورسو اتفاق می‌افتد، اهمیت زیادی دارد زیرا بعدها در محاکمه‌ی مورسو به بدترین شکل، علیه او به کار گرفته می‌شود و موجبات صدور حکم اعدامش را فراهم می‌آورد.
اتفاق اصلی رمان، قتل مرد عرب به دست مورسو است. "رمون" همسایه‌ی مورسو، او و ماری را به کلبه‌ی ساحلی دوستش "ماسون" دعوت می‌کند. هنگامی که سه مرد در حال قدم‌زدن در ساحل هستند با دو مرد عرب که سابقن با رمون درگیر شده‌اند مواجه و درگیر می‌شوند. این درگیری خاتمه می‌پذیرد اما مورسو تپانچه‌ی رمون را می‌گیرد و اندکی بعد که قدم‌زنان تا چشمه‌ی انتهای ساحل می‌رود باز با یکی از دو مرد عرب مواجه می‌شود و کلافه از گرما، بدون هیچ‌دلیل خاصی مرد عرب را می‌کشد و بعدها وقتی در دادگاه می‌گوید که "به‌خاطر آفتاب او را کشته" با خنده‌ی حاضران مواجه می‌شود، اما به‌واقع مورسو بدون هیچ‌دلیل منطقی مرد عرب را کشته است.
مورسو، در طول محاکمه‌اش هرگز حاضر نمی‌شود بازی دیگری را آغاز کند و از عملش ابراز پشیمانی و تقاضای بخشش کند و همین باعث می‌شود که دادگاه برای او که "ذره‌ای از عمل پلیدش ابراز پشیمانی نمی‌کند" و یک‌روز پس از مرگ مادرش گویی که اتفاقی نیفتاده به خوش‌گذرانی پرداخته، مجازات مرگ درنظر بگیرد. جامعه این "بیگانه" را نمی‌پذیرد و بدین‌گونه است که مورسو به مرگ به‌وسیله‌ی جداکردن سر، محکوم می‌شود...

درباره‌ی شاهکارها، حرف بسیار است و "بیگانه" هم از این قاعده مستثنا نیست، اما من به همین‌مقدار اکتفا می‌کنم.

نوشته شده در جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 13:58 توسط | |

برای آنکه می دیدم و نمی شنیدمش..

عزیزترین !

در این قحطی و خشکسالی معرفت و تنگتای جوانمردی چونان پیری رانده خانه خویش ، بی خانمان و آواره و سرگردان ، رها شده در سرمای  نفرت انگیز ستم و ظلم چشم به سیاهی زمانه و زمان می دوزم و خویش را به دشواری نظاره می کنم و یاران را که آواره مانده اند و ترا که بی پنجره دیدار نمی بینمت و نمی بینمت و نمی بینمت . خود را به پای پنجره کشاندم تا ترا ببینم و ترا ببینم .

عادتی است و روزگار عادتی است و عشق عادت است و تکرار و ما عاشقی داشتیم و عادت داشتیم به دیدار و تو بودی که می خواندی و من بودم که می نوشتم و به عشق تو می نوشتم و چشم در چشم می دیدیم همدیگر را ... همواره در تمام این سال ها ، در این چند سالی که گذشت بر آن گمان بودم  که آنان می ارزد که دلت به عشق آنان بتپد ، آنان که دستشان با دست هایت گرفتنی است و چشمهاشان با چشمهایت دیدنی ، اما امروز بیش از هر روز خویش را محتاج مخاطبی می یابم که نمی شناسمت و ندیدمت و جز صدایی که امروز مردی بود در گوشهایم نمی نشست سخت دلتنگم .

حالا حرفهای مرد را می فهمم ، علی شریعتی را ، آنکه تنها علی زندگی ام پس از مولا بود و هماره روزگار دلش در گرو مخاطب و امروز سخت گرفتار پنجره های بسته رابطه ای هستم که با امضای کاغذی می شود که تا ابد با آن فاصله ساخت .

عزیزترین !

حالا می شود که خیره شد در چشم حقیقت و با صدای بلند ندا داد که من چشمی را می خواهم که مرا هر روز می خواند و گوشی را می خواهم که هر روز مرا می شنید و من کلمه هایم را می خواهم . ...

نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 21:34 توسط | |

فردا روز عشق است
 
images/20061011/hafez.jpg در گاه شمار ملی ایرانیان فردا بیستم مهر به نام حافظ گره خورده و این روز یاد روز شمس غزل فارسی است که بیش از 700 سال جان تشنه حقیقت را از شعر و اندیشه خود سیراب کرده است.
شمس‌الدین محمد حافظ شیرازی مشهور به لسان الغیب و ترجمان اسرار از مشهورترین شاعران تاریخ ایران و تابناکترین ستارگان آسمان علم وادب ایران زمین به سال 726 هجری قمری در شیراز به دنیا آمد.
با وجود شهرت والای این شاعر گران مایه اطلا‌عات چندانی از خانواده و اجدادخواجه حافظ در دست نیست و ظاهرا پدرش بهاءالدین نام داشته و در دوره سلطنت اتابکان سلغری فارس از اصفهان به شیراز مهاجرت کرده است.
شمس الدین از دوران طفولیت به مکتب و مدرسه روی آورد و پس از سپری کردن علوم و معلومات معمول زمان خود به محضر علما و فضلای زادگاهش شتافت و از این بزرگان به ویژه قوام الدین عبدالله بهره ها گرفت.
وی قرآن را کامل از حفظ داشت و این کتاب آسمانی را با صدای خوش و با روایتهای مختلف از برمی‌خواند و از این روی تخلص "حافظ" را بر خود نهاد.
دوران شهرت اصلی حافظ و رمز پویایی او به سبب غزلسرایی عارفانه است که وی به اوج فصاحت ، بلا‌غت و ملا‌حت رساند و او جدای از شیرینی و سادگی و ایجاز ، روح صفا و صمیمیت را در ابیات خود جلوه‌گر ساخت.
اشعار حافظ آمیزه‌ای است از معانی عاشقانه ، اجتماعی و عرفانی و در هر یک از غزلیات خود در کنار عبارات معمولی مقاصد عالی خود را نیز در باب هستی و محبت و مدارا و گذشت و خشونتها و ریاکاری هاو مردم فریبی های نوخاستگان به‌قدرت رسیده و لطایف خلقت و جمال طبیعت و اراده عارفانه اندیشه نیرومند به نمایش می گذارد که هر یک از این مضامین بسیارآموزنده و عبرت انگیز است و راه و رسم زندگی را به انسانها می آموزد.
خواجه حافظ شیرازی سرانجام پس از سالها کسب علم و معرفت به سال 791 درسن 69 سالگی در شیراز درگذشت و جسد او در باغ مصلی‌ ، در کنار نهر رکن آبادشیراز به خاک سپرده شد ، محلی که امروز به نام حافظیه خوانده می شود.
قشری هاي زمان او اجازه ندادند که حافظ را به آیین اسلا‌م کفن و دفن کنند اما حمایت توده مردم از این شاعر محبوبشان موجب تنش و ناآرامی در شیراز شد تا اینکه به دیوان حافظ رجوع کرده که نتیجه آن این بیت شد: قدم دریغ مدار از جنازه حافظ که گر چه غرق گناه است می رود به بهشت.

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست
منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست
شب تار است و ره وادی ایمن در پیش
آتش طور کجا موعد دیدار کجاست

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 21:34 توسط | |


Design By : Night Skin