زمزمه های فیروزه ای
با نگاهم بدرقه ات می کنم چه مسیح وار دور می شوی
اين نيستي به خاك نشسته در بودنت اين تنهايي كه در تو به يغما می رود اين تمـام هر چه من تمـام هر چه تو در مــــا تمام شدن گويي تمام سكوت هاي فلج را در من نابود ميكند ... چيست اين زمزمه هاي تازه انگار از آنسوي فرداها به درون جمجمه ام راه يافته رهگذاري در برهوت روزهاي آينده چنان چون پرنده اي كه آوازش در ناگهانِ اشك هايت اتاقي مشرف به حياطي هميشه بــارانـي ست ...... يك لحظه از يك روز مي آيد حرفهاي پنهانش را ميزند حتي اگر خفته باشي پيدايت می كند ... تكه هاي پراكنده ام را جمع ميكنم ميان ديدن و گفتنم ميان گفتن و سكوت كردنم ميان سكــــوت و خوابيدنم ميان خواب و فراموشيدنم ميان فراموشي و به ابديت پيوستنم فصلي را بانام شروع ميكنم با نام او ... هنوز اما در جست و جوي آنم كه كدام گمشده تا اينجا مرا آورده است ؟! ميخواهم ، می خــواهم ها را تا بخشكـــانم تمام باتلاق هاي دروغِ حيوانات دمدمي مزاج دو پــا را ميخواهم مـا شدن را تا آرام كنم من هــاي پوسيده ام را كه نوميــدانه شب هاي دراز بي سحـــــــر زير آن بـــاران كه مي باريد اما خيس نمی كرد بي صدا گريسته است ... ديگر به هيچ نياز نيست نه اين لغات هراسان كه براي فرياد تمام ِمن چون مار به درون حنجره ام پيچ ميخورد نه آن تنــازع ديوانه وار بر سر هيچ گويی درون اين تن پوش پر از مــــا پر از نيـــــاز مرگ معنايي نخواهد داشت ... درها و پنجره ها را گشوده ام بگذار بــــــاران و آفتـــــاب دست در دست هم به درون آيند رطوبتِ پنــهانِ روان و تنــم را در بر گيرند رنگين كمان رهايي ما را در عميق ترين لايه هاي صعود به خواب خواهد برد .. پنـــهان چرا ؟ وقتي كه مــا براي پرسه در حرفهاي گيج زوال به انتظار نشسته است ديگر از چه هراس كنيم ؟! حادثه ها مي آيند چه زود ز و د ... من اينجا را ديده ام در شعري كه يک شب از نبود تو بر چشمانم جاري شد .. به من نگاه كن همـــه ام را . . . نگاه كن درست به چشمهايم كه چگونه به انتظار حرفهايت نشسته اند .. فرصت كم است سكوت تكه تكه ام ميكند بيزارم از هر چه نا تمام .............. ادامـه را تمـــــــام را برايم بگو ... اين حرفهاي پنهان مانده در گلو اين نقطه هاي سرگرداني اين احساس مرگ زاي تنهايي اين ترديدهاي لعنتي را بر شاخسار نيستي بايد بياويزيم ... نيستيم هنوز راست ، بدان گونه كه هستيم ... تمام ات را در كلمه اي بگذار و در من روانه كن بسيار ت ا ر ی ك م . . . در زمزمه زوال، هيچ فكري نمي گنجد كه شعر سپيد من آخرين تماس ما شد و رنگ هاي صورتي عاشقانه ام طرح سياه و سفيدي از اشك هاي شبانه . شعرهاي سپيد من قافيه و آهنگ نداشت و ترسيمي بود از اندام اسيري تو و هاله هاي نجيب تنت ، كه درهم ريختم در آرامش شنيدن دوستت دارم هاي تو به طرز وحشت آوري به سوي شعرو زندگي برگشتم بگذار برگردم به اندوه شعر و زندگي سپيد سپيد ، در سكوت اين شبهاي سياه......
.
| Design By : Night Skin |


