زمزمه های فیروزه ای
با نگاهم بدرقه ات می کنم چه مسیح وار دور می شوی
تمام لحظه هاى من امروز
دور مانده ام عبور آرام اتفاقات کوتاه …. هنوز وجود داشته باشند نیازی به معنا نبود؛ تنها یک نگاه نیازرا معنی می کرد به سادگی همچنان آن سادگی را می شناسم آنچنان که بی نگاهت روز ها را ادامه ایست پر معنی!
از تو خالى بود
و حجم ساكت انديشه هاى تب دارم
پر از صداى نفس هاى غربتى مأنوس
پر از صداى رويش آرام يك غم مشكوك
به ناشناس ترين جاى خاك هاى دلم بود...
شبيه معجزه هستى
كمى دروغ، كمى راست
شبيه يك شب غمگين
كه فارغ از غم فرداست
درست مثل دعايى كه زيرلب خواندم
شبيه معجزه هستى
شبيه آنچه دلم خواست...!
كدام بغض پس از تو
مرا به سوگ دست هاى تو خواهد نشاند
مى دانى؟!
مرا، هجوم ثانيه هايى كه خالى از توست
به بستر كدام گريه ى تنها و تلخ خواهد برد؟!
عداوت دل اين روزگار نفرينى
دل مرا به دست كه خواهد سپرد بعد از تو؟!...
تمام لحظه هاى من امروز
از تو خالى بود
براى ساده لوحى اين روزها دلم مى سوخت
تمام روز به چيزى شبيه يك اندوه
به نفى معجزه اى ساده
و نفى ساده ى اعجاز چشم هاى تو
به روزهاى تلخ پس از تو
فكر مى كردم

دور
از خودم
از لحظه های جاری در زمان
لحظاتم رنگ باخته اند، به
برگ ها نه در پائيز ريزان می شوند
و نه در بهار جوانه ای متولد می شود
نه فصلی، نه عبوری
امتدادی در انتهای اميد
فاصله ای با همه هست ها
دور افتادنی با همه بودها
کشاکشی خسته از نفس
نفسی کوتاه
در حد بقا
به رسم عادت
حضوری برای ديگران - که شايد!
| Design By : Night Skin |

