تبليغاتX
زمزمه های فیروزه ای




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


زمزمه های فیروزه ای

با نگاهم بدرقه ات می کنم چه مسیح وار دور می شوی


پاییز را که همه برگ بود

در خاطرم پیچیدم

 

و آن را به باد سپردم

 

پاییز من

 

دریچه بود

 

پاییز من

 

انتظار بود

 

کسی باور نکرد

 

غریبه ای نبود تا آشنایی باشد

 

خورشید را به ابرهای سیاه فروختم

 

به جای یک قطره اشک

 

و از اشک

 

مردابی ساختم

 

برای رویش نیلوفری

 

چه تاریک بودم که در آن قحط آفتاب

 

روشنایی را به زنجیر کشیدم

 

چه بی بهار بودم که در آن انجماد

 

شعله را در قفس چوبی ام کاشتم

 

صدای حضور آشنای تو

 

اما

 

در رویای مبهم تنهایی ام پیچید

 

رویایی که شاید رو به پایان بود

 

و از آن لحظه تا بهار

 

تنها یک ترانه بود

 

یک خواب

 

یک زمزمه

 

و کسی آشنا

 

از پاییز من گذشت.......

نوشته شده در جمعه یکم دی 1385ساعت 17:26 توسط | |


Design By : Night Skin