زمزمه های فیروزه ای
با نگاهم بدرقه ات می کنم چه مسیح وار دور می شوی
دستان گرم تو ای کاش درد مکرر مرا دوباره درمان می کرد و مرا از هجوم این همه گام های بیهوده نجات می داد.خیابان های شهر ما از نوای آلودگی گام های من دلش عجیب گرفته. با من بگو ، ای مسیحای بارانی من . با من بگو چرا شفای دستان تو دیگر دردهای دلم را به سمت آرامش دریا گونه چشمانت هدایت نمی کند ؟ با من بگو چرا موج های زیبای گونه هایت به سطح خشک ساحل انتظار من نمی لغزد ؟ مسیحای بارانی من ! چرا به عروج خود دعوتم نمی کنی ، به دستان مبارکت سوگند که دیگر نه من نه تحمل آوارگی گام هایم را دارم و نه این کویر طاقت شنیدن هق هق کلماتم را . نه من دیگر به کار این دنیا خواهم آمد و نه این دنیا به کار من . چقدر هوای رفتن فضای خشک ذهنم را پر می کند هرروز . چقدر گرمای تابستانی نگاه تو مرا هوایی می کند هر شب . این روزها را تا رسیدن به موعد تابستانی وصال، روز به روز ساعت به ساعت ، لحظه به لحظه شماره می کنم . از پوست دستانم بیرون تراویدم بسان زمزمه آب پرتو نمناک خود را بر گیاهان خشک فراموشی افکندم در دامنه خوابم به دنبال رویایی گمشده می گشتم که ذهنم بر روی اولین صخره عادت به خواب رفت سر انگشتانم را بر حاشیه وقت کشیدم غبار رابطه برخاست چیزی شبیه اندوه آرامشم را جرعه جرعه می نوشید رویایم را گم کرده بودم تمام زندگی ام در میان دستهایش بود ..... به راه افتادم وزش حیرت ، برگهای فراغت را می جنباند در دوردسات رویایی را شنیدم که در زیر پاهای حادثه می شکست ذهنم را دیدم که در غربتی ژرف مرده بود اما هنوز شوق رویش انگشتانم را نوازش می کرد درون دستانم خزیدم خاکستر ثانیه ها پیدا شد 
| Design By : Night Skin |


