زمزمه های فیروزه ای
با نگاهم بدرقه ات می کنم چه مسیح وار دور می شوی
مي آيي صدايت سر ميخورد روي دلتنگـــي هايم از تو لـبريز ميشوم ، وقتي هستي ، شهر چقدر کوچک است به اندازه دو صندلي کنار هم حضورت غلت مي زند روي خستگي هايم از اين روست که هنوز زنده ام . عبور کرديم با تمام درد ، دره هاي عميق فاصله را بي وجود گذرگاهي که بتواند من را با تو پيوند دهد . پنــاهم بده تنـــها مرز آشنـــا پنـــــــاهم بده . چشمانم از هراس نبودنت ميان دلتنـگي و بـاران بي قرار است چقدر به بـاران نزديک ميماني بر گونه هاي بي اختيار من ، تو اينجايي و من با تمام سدها و ديوار ها دستانت را در دستانم حس ميکنم با تــــو بودن با تو بــــودن هميشه با تو بودن ضربان قلب هايمان بر سنگفرش کوچه هاي خيس امشب حضورت تن پوش عريان غليظ لحظه هاي من است روي پوست تنهايي ام مي نشيني دلم آرام مي گيرد کـمـــکم کن کمکم کن آن سوي شب روشن بماند و من در صبحي نــــــو ، که آسمـــــــان سراسر زندگيست براي تمام گنجشک هاي پشت بام آب و دانه بریزم
| Design By : Night Skin |


