تبليغاتX
زمزمه های فیروزه ای




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


زمزمه های فیروزه ای

با نگاهم بدرقه ات می کنم چه مسیح وار دور می شوی

در اتاق انتظار

دختري هست

كه در سكــوت

طومار دردهايش را مرور ميكند

دختري

كه شكسته است

 آسمان قفسي گشوده است

كه درون سينه ام دلتنگي ميريزد

بي حضور تو

صحنه خالي ست از زندگی

كابوس زيستن مرا مي ترساند

در انجماد نبودنت فرياد مي کشم

اشک مي ريزم

انتظار مي کشم

آرام تر که مي شوم

گرماي دستانت را ، بر خيسي گونه هايم احساس ميکنم

مي فهمم که باز کنارم هستي

و من در آغوشت همان دختر کوچولويي مي شوم

كه براي پــرواز، تنها امنيت دستانت را نياز داشت

آنوقت تو ميخندي

و من به ياد مي آورم چند ماه است نديدمت

و باز

فرو مي روم

در عفونت روز هاي بي تو بودن

در كوچه برفي ِ پشت پنجره ، رد پايي ست كه برنگشته

انگار قصه توست

قصه تو و بغض من که براي شکستن 

نياز به بهانه هايي به کوچکي ابر هاي سفيد بالاي سرم دارد

سکوت کرده ايم

سالهاست انگار

وانمود مي کنيم اتفاقي نيافتده است

از دور به هم نگاه مي کنيم

در فاصلهء يك وجبي خاطراتمان 

جريان دوار فکرهايي که در سرمان مي چرخد را 

در فيلتر سه نقطه( ... ) به هم تحويل مي دهيم 

روياها چقدر زود ميگذرند

آنقدر زود که گيج ميشوم

و هر چقدر که با اين تيغ صورتم را پاره پاره مي کنم

خودم را در آيينه پيدا نمي کنم

رفته است آيا ؟

نه باور نمي کنم

آسمانی که تکه کوچکی از آن آرزوی کودکی هایم بود

 دزديدي و با خود بردی


و تنها چيزي که در ازايش به من دادی


موسيقي دردي بود که نواي محزونش تا هميشه در گوش من زنگ خواهد زد

تا كودكي ام برگردد

مثل بادکنک سفيدي از پنجره به خستگي هايم بيايد

کنار گوشم بترکد

و من را از اين خواب تلخ بيــدار کند

 دوباره باران گرفت

 و باران يعنی

تــو

بر   م ي گ ر د ي

شعر بر مي گردد

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 11:25 توسط | |


Design By : Night Skin