تبليغاتX
زمزمه های فیروزه ای




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


زمزمه های فیروزه ای

با نگاهم بدرقه ات می کنم چه مسیح وار دور می شوی

گذشت

امروز در خاموشی خود فوت می شوم

اشکی از ماه را سر می کشم

و در تابی از خیال

خاطرات راٌهل می دهم

تا آسمان.

اما وقتی آمد پایین

از آن،   فقط

دیسی از آه مانده بود

که آن هم در میان طوفان حسرت نابود شد.

 

امروز تنها تر از همیشه به نیمکتی فکر می کنم

که در آن خنده هایم را جا گذاشته ام.

و دیروز به یاد تو بر آن طرحی بر باد زدم .

بیچاره دل که با همه شور و اشتیاق شکست

 ویرانه ای شد در دام عشق.

 

امروز نگاهت را در خود سقط می کنم

قرص صدایت را با استکانی  از خاطرات

سر می کشم.

به جنون می رسم

و تو را در سایه ای از نیستی صدا می زنم.

امروز نیستی...

من از تصور این همه فاصله

این همه آرزوی محال

روز را با قلبی لرزان خمیازه می کشم.

 

ترا صدا کردم

تمام هستی من

چون یک پیاله شیر

بر لبان کویری من

که فرسنگها از من دوری.

اکنون تو رفته ای و غروب

خیمه بر سینه ویرانم زده است..

 

نگاه کن!

تمام هستیم خراب می شود

نگاه کن

چگونه با شب سیاه به دام نابودی می روم

لبالب زاغچه عادت می روم

نگاه کن

من

از سیاهۀ غم چگونه به شهر جوشان کورۀ ظهر می رسم

باور کن

در سینه هیچ نیست به جز آرزوی تو

هنوز تنم از دستان تو داغ

لبانم از بوسه های تو سیر .

 

بر ما چه گذشت؟

کس چه می داند

من او شدم

او زمزمه فراغ من..

اما گذشت و رفت.

من ماندم و عشق بی زوال او!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 ششش

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 18:0 توسط | |


Design By : Night Skin