تبليغاتX
زمزمه های فیروزه ای




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


زمزمه های فیروزه ای

با نگاهم بدرقه ات می کنم چه مسیح وار دور می شوی

 

و چنین نیما بود

شاعری خسته ز وزن

و ز هر قافیه تکراری 

و دلش هم می خواست

خط قرمز نکشند

و نگویند فلان گفته نیاید در شعر 

ساده باید گفتن

و به شعری که نه زندانی وزن

و نه زندانی هر قافیه ایست

اینچنین است که شعر

می رود در همه جا

و سرک می کشد آنجا که نمی شد برود

پدر شعر نوین است و

به ما راهنمای

مقصد آنجاست که دل هر چه بخواهد

بنشاند در شعر

و نترسد که اگرقافیه اش جور نشد

وچنین گشته که ره هموار است

 

می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
نیست یک دم شکند خواب به چشم کس ولیک
غم این خفته ی چند
خواب در چشم ترم می شکند
نگران با من استاده سحر
صبح می خواهد از من
کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلكه خبر

درجگر خاري ليكن
از ره این سفرم می شکند
نازک آرای تن ساق گلی
که به جانش کشتم
و به جان دادمش آب
ای دریغا به برم می شکند
دست ها می سایم
تا دری بگشایم
بر عبث می پایم
که به در کس آید
در و دیوار به هم ریخته شان
بر سرم می شکند

***

می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
مانده پای آبله از راه دراز
بر دم دهکده مردی تنها
کوله بارش بر دوش
دست او بر در، می گوید با خود:
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم می شکند

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 14:52 توسط | |

 

من کجایی ام که نام مرا غریبه گذاشتید

 

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 10:12 توسط | |


Design By : Night Skin