زمزمه های فیروزه ای
با نگاهم بدرقه ات می کنم چه مسیح وار دور می شوی
و چنین نیما بود شاعری خسته ز وزن و ز هر قافیه تکراری و دلش هم می خواست خط قرمز نکشند و نگویند فلان گفته نیاید در شعر ساده باید گفتن و به شعری که نه زندانی وزن و نه زندانی هر قافیه ایست اینچنین است که شعر می رود در همه جا و سرک می کشد آنجا که نمی شد برود پدر شعر نوین است و به ما راهنمای مقصد آنجاست که دل هر چه بخواهد بنشاند در شعر و نترسد که اگرقافیه اش جور نشد وچنین گشته که ره هموار است می تراود مهتاب درجگر خاري ليكن 
می درخشد شب تاب
نیست یک دم شکند خواب به چشم کس ولیک
غم این خفته ی چند
خواب در چشم ترم می شکند
نگران با من استاده سحر
صبح می خواهد از من
کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلكه خبر
از ره این سفرم می شکند
نازک آرای تن ساق گلی
که به جانش کشتم
و به جان دادمش آب
ای دریغا به برم می شکند
دست ها می سایم
تا دری بگشایم
بر عبث می پایم
که به در کس آید
در و دیوار به هم ریخته شان
بر سرم می شکند
***
می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
مانده پای آبله از راه دراز
بر دم دهکده مردی تنها
کوله بارش بر دوش
دست او بر در، می گوید با خود:
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم می شکند
| Design By : Night Skin |



