زمزمه های فیروزه ای
با نگاهم بدرقه ات می کنم چه مسیح وار دور می شوی
نگاهم به جستجوی رسیدن بود ولی هراس تو آن بود : که من زمان را نمی شناسم که در تخیل قصه می بافم تو در این غربت نمی دانی نفس در درون چگونه می پیچد و تن از افسردگی چه سرد می سوزد تصویرهای این وادی چه سرد می سوزد از این دریچه برای باور تو سخت مضحک است و تلخ پشیمانی در وجودت موج می زند به چشم تو زمین گرد است آسمان آبی است دنیای من اما پر از ماهی ست افسوس ات آنکه در این شبسار فقط سایه ای از جنس انسان به تماشا داشت .......
نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت
18:1 توسط | |
| Design By : Night Skin |


