زمزمه های فیروزه ای
با نگاهم بدرقه ات می کنم چه مسیح وار دور می شوی
از پوست دستانم بیرون تراویدم بسان زمزمه آب پرتو نمناک خود را بر گیاهان خشک فراموشی افکندم در دامنه خوابم به دنبال رویایی گمشده می گشتم که ذهنم بر روی اولین صخره عادت به خواب رفت سر انگشتانم را بر حاشیه وقت کشیدم غبار رابطه برخاست چیزی شبیه اندوه آرامشم را جرعه جرعه می نوشید رویایم را گم کرده بودم تمام زندگی ام در میان دستهایش بود ..... به راه افتادم وزش حیرت ، برگهای فراغت را می جنباند در دوردسات رویایی را شنیدم که در زیر پاهای حادثه می شکست ذهنم را دیدم که در غربتی ژرف مرده بود اما هنوز شوق رویش انگشتانم را نوازش می کرد درون دستانم خزیدم خاکستر ثانیه ها پیدا شد
| Design By : Night Skin |


