تبليغاتX
زمزمه های فیروزه ای - مسیحای بارانی من...




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


زمزمه های فیروزه ای

با نگاهم بدرقه ات می کنم چه مسیح وار دور می شوی

 

 

دستان گرم تو ای کاش درد مکرر مرا دوباره  درمان می کرد و مرا از هجوم این همه گام های بیهوده نجات می داد.خیابان های شهر ما از نوای آلودگی گام های من دلش عجیب گرفته.

 

با من بگو ، ای مسیحای بارانی من . با من بگو چرا شفای دستان تو دیگر دردهای دلم را به سمت آرامش دریا گونه چشمانت هدایت نمی کند ؟

 

با من بگو چرا موج های زیبای گونه هایت به سطح خشک ساحل انتظار من نمی لغزد ؟ مسیحای بارانی من !

چرا به عروج خود دعوتم نمی کنی ، به دستان مبارکت سوگند که دیگر نه من نه تحمل آوارگی گام هایم را دارم و نه این کویر طاقت شنیدن هق هق کلماتم را .

 

نه من دیگر به کار این دنیا خواهم آمد و نه این دنیا به کار من . چقدر هوای رفتن فضای خشک ذهنم را پر می کند هرروز . چقدر گرمای تابستانی نگاه تو مرا هوایی می کند هر شب . این روزها را تا رسیدن به موعد تابستانی وصال، روز به روز ساعت به ساعت ، لحظه به لحظه شماره می کنم .

 

کاش روز رفتن ، ابرهای دستان تو کرامت بارانی خود را از کویر دلم دریغ نکند
نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 16:38 توسط | |


Design By : Night Skin