زمزمه های فیروزه ای
با نگاهم بدرقه ات می کنم چه مسیح وار دور می شوی
دستان گرم تو ای کاش درد مکرر مرا دوباره درمان می کرد و مرا از هجوم این همه گام های بیهوده نجات می داد.خیابان های شهر ما از نوای آلودگی گام های من دلش عجیب گرفته. با من بگو ، ای مسیحای بارانی من . با من بگو چرا شفای دستان تو دیگر دردهای دلم را به سمت آرامش دریا گونه چشمانت هدایت نمی کند ؟ با من بگو چرا موج های زیبای گونه هایت به سطح خشک ساحل انتظار من نمی لغزد ؟ مسیحای بارانی من ! چرا به عروج خود دعوتم نمی کنی ، به دستان مبارکت سوگند که دیگر نه من نه تحمل آوارگی گام هایم را دارم و نه این کویر طاقت شنیدن هق هق کلماتم را . نه من دیگر به کار این دنیا خواهم آمد و نه این دنیا به کار من . چقدر هوای رفتن فضای خشک ذهنم را پر می کند هرروز . چقدر گرمای تابستانی نگاه تو مرا هوایی می کند هر شب . این روزها را تا رسیدن به موعد تابستانی وصال، روز به روز ساعت به ساعت ، لحظه به لحظه شماره می کنم . 
| Design By : Night Skin |


