زمزمه های فیروزه ای
با نگاهم بدرقه ات می کنم چه مسیح وار دور می شوی
همين نزديكيها جايي كه وقتي دستم را دراز ميكردم دستهايت را به آرامي ميگرفتم جايي كه به راحتي ميشنيدي تا آنقدر حرف بزنم كه ديگر حرفي براي گفتن نماند نه... هميشه حرفي براي گفتن هست جايي كه من روبرويت بنشينم و هاي هاي گريه كنم جايي كه در هالهاي از دود سيگار باز هم نگاه روشنت را ببينم و پس از گريههاي بيامان با كلامي كه ديگر بغضآلود نيست بگويم راستي مسخره است آدم دلش از چه چيزهايي ميگيرد و تو باز هم آرام نگاهم كني....خيلي آرام و وقتي فنجان قهوهام را بالا ميبرم با آرامشي خاص بگويم راستي حالت خوبه؟ و تو بگويي الان كه ميخندي وقتي مناسب براي پرسش است و بعد فرياد بزنم كاش...تو...هميشه... بماني كاش...تو...كاش...من كاش اين خيال... افسوس...
كاش همين جا بودي
| Design By : Night Skin |


