زمزمه های فیروزه ای
با نگاهم بدرقه ات می کنم چه مسیح وار دور می شوی
همه چیز بارها تمام شد و باز آغاز شد ! اما این بار غروب مرا هیچ نفهمید تنها بر من تاخت! ................................................................ زنبق خاطراتم از پیچک ذهنم بالا می رود دهان تو را می شنوم تا نامم مرور شود در هجای لحظه های سنگین سکوتی که یعنی دوستت دارم را زمزمه کنی در تلنگر دلهره های هر روز – هرروز... و یادم نمی آید که بی نام تو آغاز شده باشم این ابتدای داستان از زبانم موج می گیرد و پیشانی لحظه ها را چروک می دهد که سکوت را در حوصله امروز شاید شروع شود این یکشنبه های فراموشی پر از سمفونی های نیامدنهای توست که خسته ام می کند امروز چه روزیست که نیستی؟...
| Design By : Night Skin |


